خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      بازگشت به مقالات

«ابله» داستايفسکي
نویسنده: والتر بنيامين/ مترجم: مجتبا گل‌محمدي
 

يادداشت مترجم: والتربنيامين اين مقاله درباره‌ي رمان ابله داستايفسکي را در سال 1917 نوشت و نخستين بار در شماره‌اي از نشريه‌ي Die Argonautenمنتشر کرد. اين ترجمه‌ي فارسي بر اساس متن اصلي بنيامين به زبان آلماني (نسخه‌ي موجود در جلد دوم از مجموعه‌ي نوشته‌ها) و نيز ترجمه‌ي انگليسي اين مقاله در گزيده‌ي نوشته‌هاي بنيامين انجام شده است که نشاني آن‌ها به‌ترتيب عبارت‌اند از:
·       Walter Benjamin, Gesammelte Shriften, Band II, Herausgegeben von Rolf Tiedemann und Hermann Schweppenhäuser, Suhrkamp Verlag, pp. 237-241.
 
·       Walter Benjamin, Selected Writings, Vol. 1 (1913-1926), edited by Marcus Bullock and Michael W. Jennings, Harvard University Press, pp. 78-81.
 
***
 
داستايفسکي سرنوشت جهان را به‌واسطه‌ي سرنوشت مردم‌اش به تصوير مي‌کشد. اين نگرش نمونه‌نماي ناسيوناليست‌هاي بزرگ است، که بنا بر آن بشريت تنها به‌واسطه‌ي مليت مي‌تواند رشد کند. عظمت اين رمان در نشان‌دادنِ به‌هم‌وابستگيِ مطلقِ قوانينِ متافيزيکيِ حاکم بر رشد بشريت و ملّت نمايان مي‌شود. اين بدان معناست که هيچ احساسي از زندگي عميق انساني نيست که جايگاهي استوار در هاله‌ي روح روسي نيابد. توانايي بازنمايي درخور اين احساسات انساني درون هاله‌شان، به‌سياقي آزادانه شناور در بستر ملت و درعين‌حال جدانشدني از آن به‌سان چيزي بيرون از جايگاه‌اش، چه‌بسا گوهر آزادي در هنر گران‌قدر اين نويسنده است. اين را تنها هنگامي مي‌توان دريافت که آن را با شيوه‌ي مفتضح نويسندگاني مقايسه کنيم که عناصر متفاوت گوناگون را به‌سادگي به هم‌ديگر وصله مي‌زنند و سرهم‌ مي‌کنند تا شخصيت‌هاي حاضرآماده‌ي نازل‌ترين ژانرهاي رمان را بسازند. در اين‌جا پرسوناهاي فردي و اجتماعي، به‌سان شخصيت ملّي و انسان سرزمين پدري، به‌سياقي کودکانه به هم‌ديگر چسبانده مي‌شوند، و نماي چندش‌آور توجيه روان‌شناختي آنان نيز اين آدمک عروسکي را کامل مي‌کند. اما داستايفسکي هرگز روان‌شناسي شخصيت‌ها را به‌عنوان نقطه‌ي شروع خود برنمي‌گزيند. اين تنها عرصه‌ي حساس [روان‌شناسي شخصيت‌ها] به‌سان بوته‌ي آزمايشي‌ست که در آن انسانيت ناب از کهن‌گاز آتشين ملتي در حال گذار توليد مي‌شود. روان‌شناسي تنها بيان حيات حاشيه‌اي و مرزي انسان است. در واقع، هرچيزي که در ذهن منتقدان ما معضلي روان‌شناختي مي‌نمايد درست نقطه‌ي مقابل آن است: [آنان طوري مي‌نويسند که] گويي مسأله «روان» روسي يا «روان» يک بيمار صرعي است. نقدْ حق رويکرد به آثار هنري را تنها با احترام به قلمرو آن‌ها و مراقبت از پاننهادن به‌درون مرزهاي آن قلمرو مي‌تواند توجيه کند. مثال چنين تجاوز شرم‌آوري به اين خاک در آن‌جايي‌ست که يک منتقد نويسنده‌اي را به‌خاطر رئاليسم روان‌شناختي شخصيت‌هايش مي‌ستايد. منتقدان و نويسندگان، تا حد زيادي سزاوار يکديگرند، زيرا رمان‌نويس متوسط در واقع از کليشه‌هاي رنگ‌ورورفته‌اي استفاده مي‌کند که منتقد مي‌تواند آن‌ها را سپس بازشناسد و حتي بستايد، آن‌هم صرفاً به همين خاطر که آن‌ها را بازمي‌شناسد. اما اين دقيقاً همان حيطه‌اي است که منتقد بايد از آن فاصله بگيرد، اين بي‌شرمي و خطاي منتقد است که اثر داستايفسکي را با چنين معياري بسنجد. رسالت او در عوض درک هويت متافيزيکي ملي و نيز انساني در ايده‌ي خلاقانه‌اي است که زيربناي رمان داستايفسکي را تشکيل مي‌دهد.
زيرا اين رمان نيز مانند هر اثر هنري مبتني بر يک ايده است، يا آن‌طور که نواليس مي‌گويد، «يک ايده‌آل پيشين دارد، يک ضرورت ضمني به وجود داشتن.» و رسالت منتقد چيزي نيست مگر بيان همين ضرورت و نه چيزي ديگر. خصلت بنيادين تمام رويدادهاي اين رمان از اين واقعيت نشأت مي‌گيرد که يک اپيزود است. به عبارت ديگر، اپيزودي در زندگي شخصيت اصلي، پرنس ميشکين. زندگي او، پيش و پس از اين اپيزود، اساساً در تاريکي مدفون است، زيرا او هم سال‌ها پيش از آن و هم سال‌ها پس از آن را در خارج از کشور خود به سر مي‌برد. چه ضرورتي اين مرد را به روسيه بازگردانده است؟ زندگي روسي او از تاريکي پيرامون اقامت‌اش در خارج سربرمي‌آورد همان‌طور که رنگ‌هاي طيف نور از دل تاريکي پيرامون نمايان مي‌شوند. اما چه نوري در جريان زندگي او در روسيه تجزيه مي‌شود؟ توصيف آن‌چه او به‌راستي در اين دوران انجام مي‌دهد ناممکن خواهد بود، آن‌هم بدون درنظرگرفتن خيل اشتباه‌ها و ويژگي‌هاي گوناگون رفتارش. زندگي او بي‌هدف مي‌گذرد، حتي زماني که در بهترين حال است، و از اين جهت او به هيچ‌چيز تا اندازه‌ي بيماري رنجور شباهت ندارد. او تنها در مقياس جامعه شکست نمي‌خورد؛ حتي نزديک‌ترين دوستان او ــ اگر منطق رمان او را از داشتن حتي يک دوست بازنمي‌داشت ــ‌ نيز نمي‌توانستند هيچ ايده يا هدف مشخصي را در زندگي او بيابند. برعکس، او بدون جلب توجه در هاله‌اي از انزواي کامل فرومي‌رود. همه‌ي روابطي که او درگيرشان مي‌شود گويي به‌سرعت وارد ميدان نيرويي مي‌شوند که مانع نزديک‌ترشدن آن‌ها مي‌شود. اگرچه اين مرد به‌راستي متواضع است، و حتي بيش از اندازه فروتن، او کاملاً دست‌نيافتني است، و زندگي‌اش واجد نظمي‌ست که در مرکزش تنهايي و انزواي کم‌وبيش مطلقي را مي‌يابيم. در اين‌جا نکته‌ي بسيار غريبي هست: هر رويداد، هرقدر هم که از او دور به نظر رسد، گويي از سوي او جذب مي‌شود، و اين فرايند که در آن همه‌ي چيزها و آدم‌ها به سوي اين يک مرکز سوق مي‌يابند محتواي اين رمان را مي‌سازد. با اين حال، آن‌ها همان‌قدر به رفتن به‌سوي او بي‌ميل‌اند که او به گريز از آن‌ها بي‌رغبت است. تنش ميان آن‌ها هم بي‌پايان و هم ساده است. اين تنش همان زندگي است که رفته‌رفته به‌درون نامتناهي گشوده مي‌شود، ولي هرگز فرونمي‌خوابد. چرا خانه‌ي پرنس، و نه خانه‌ي اپانتشين، مرکز رويدادها در پاولوسک است؟
زندگي پرنس ميشکين به‌سان اپيزودي در برابر ما نهاده مي‌شود فقط براي اين‌که ناميرايي اين زندگي به‌طور نمادين ديدني شود. زندگي او در واقع نمي‌تواند بيش از زندگي طبيعت، که رابطه‌اي عميق با آن دارد، فسرده شود ــ‌ شايد حتي کمتر از آن. طبيعت چه‌بسا جاودان باشد، اما زندگي پرنس قطعاً ناميراست ــ و اين را بايد به معنايي دروني و روحاني فهميد. اين در مورد زندگي او راست است و نيز زندگي تمام کساني که در مدار جاذبه‌ي اويند. اما اين ناميرايي همان ابديت طبيعت نيست، هرچند به آن شبيه باشد، زيرا مفهوم ابديت مفهوم نامتناهي را نفي مي‌کند، در حالي که نامتناهي بيشترين افتخارش را در ناميرايي به دست مي‌آورد. زندگي ناميرايي که اين رمان به آن شهادت مي‌دهد از ناميرايي به معناي مترادف آن فرسنگ‌ها دور است. زيرا در دومي زندگي به‌واقع ميراست، و چيزهاي ناميرا تن، توان، فرديت، و روح در کسوت‌هاي گوناگون آن هستند. به اين معناست که گوته، در گفت‌وگو با اکرمان، از ناميرايي فعاليت سخن مي‌گفت، که بنا بر آن طبيعت ملزم است گستره‌ي نويني را براي فعاليت به ما بخشد، به محض آن‌که اين يکي از ما گرفته شد. همه‌ي اين‌ها از ناميرايي زندگي حذف مي‌شود، از زندگي‌اي که ايده‌ي ناميرايي‌اش را به‌درون نامتناهي دنبال مي‌کند و شکل‌اش با خود ناميرايي تعريف مي‌شود. زيرا ما در اين‌جا از تداوم محض سخن نمي‌گوييم. اما کدام زندگي ناميراست، اگر اين همان ناميرايي طبيعت يا فرد نباشد؟ در مورد پرنس ميشکين مي‌توانيم بگوييم که در حقيقت فرديت او نسبت به زندگي‌اش ثانوي است، درست همچون يک گل نسبت به رايحه‌اش، يا يک ستاره نسبت به نورش. زندگي ناميرا فراموش‌نشدني است؛ اين نشانه‌اي است که اين زندگي را با آن بازمي‌شناسيم. اين زندگي‌اي است که فراموش نمي‌شود، حتي اگر هيچ يادبود و يا شايد حتي هيچ شهادتي از آن در ميان نباشد. اين زندگي نمي‌تواند از ياد برود. چنين زندگي‌اي فراموش‌نشدني باقي مي‌ماند حتي اگر بدون شکل يا قالب باشد. و «فراموش‌نشدني» صرفاً به اين معنا نيست که ما نمي‌توانيم آن را فراموش کنيم. بلکه به چيزي در سرشت خود امر فراموش‌نشدني اشاره دارد، چيزي که آن را فراموش‌نشدني مي‌سازد. حتي بيماري نسيان پرنس در روزهاي واپسين او نمادي است از سرشت فراموش‌نشدني زندگي او. زيرا اين سرشت ظاهراً در مغاک معرفت نفس او مدفون مي‌ماند، و ديگر نمي‌تواند به سطح برآيد. شخصيت‌هاي ديگر به ديدار او مي‌آيند. پس‌گفتار کوتاه رمان نقش زندگي او را بر همه‌ي زندگي‌هاي ديگر مي‌کوبد، به‌سان زندگي‌اي که در آن دخيل بوده‌اند، هرچند نمي‌دانند چگونه.
کلمه‌ي ناب براي زندگي در ناميرايي‌اش اين است: جواني. اين سوگواري باشکوه داستايفسکي در اين کتاب است: شکست جنبش جوانان.[1] زندگي او ناميرا باقي مي‌ماند، اما با درخشش خاص خود تاريک مي‌شود: «ابله». داستايفسکي گلايه مي‌کند که روسيه نمي‌تواند ناميرايي خودش را حفظ کند ــ زيرا اين مردمان قلب جوان روسيه را در سينه‌هايشان دارند ــ يا آن را درون خودش جذب کند. از همين روي، اين ناميرايي بر خاک بيگانه مي‌افتد، از جبهه‌هايش فراتر مي‌رود و در اروپا، «در اين اروپاي بادخيز»، گير مي‌افتد. داستايفسکي در نوشته‌هاي سياسي‌اش بارها تأکيد مي‌کند که زايش دوباره در ميراث ملي ناب واپسين اميد است، به همين خاطر نويسنده‌ي اين کتاب‌ها بر آن است که يگانه نجات براي جوانان و ملّت ايشان در کودکي است. اين موضوع در همين کتاب هم پيشاپيش ديده مي‌شد، که در آن چهره‌ي کوليا به‌سان پرنس در طبيعت کودکانه از همه ناب‌تر است، حتي اگر داستايفسکي در برادران کارامازوف ايده‌ي قدرت شفابخش نامحدود زندگي کودکانه را بسط نداده بود. اين نسل جوان از کودکي آسيب‌ديده‌اي رنج مي‌برد، فقط به اين خاطر که کودکي آسيب‌ديده‌ي مردم روسيه و سرزمين روسيه توان آنان را از کار انداخته است. اين همواره در داستايفسکي آشکار است که، تنها در روح کودکان، تحول والا‌ي زندگي انساني از دل زندگي مردم نمايان مي‌شود. زبان‌بسته‌بودن کودک و ناتواني‌اش در بيان خويش در اين‌جا نيز گفتار آدم‌هاي داستايفسکي را فلج مي‌کند، و اشتياقي فزاينده به کودکي ــ يا، به بيان مدرن، هيستريا ــ زنان اين رمان را تسخير مي‌کند: ليزاوتا پروکوفيونا، آگلايا و ناستازيا فيليپونا. تمام حرکت اين کتاب به انفجار دروني يک آتشفشان غول‌آسا مي‌ماند. از آن‌جاکه طبيعت و کودکي غايب‌اند، انسانيت تنها مي‌تواند از رهگذر فرايندهاي فاجعه‌بار خود-‌ويرانگري به دست آيد. رابطه‌ي زندگي انساني با موجودات زنده، تا حد ويراني تام‌وتمام ايشان، مغاک سنجش‌ناپذير آتشفشاني که چه‌بسا روزي انرژي‌هاي عظيم در مقياس کلان انساني از دهانه‌اش رها شوند ــ اين است اميد ملت روسيه.
 
 
 

پانويس:

 

[1]. بنيامين در اين‌جا به جنبش جوانان آلماني اشاره مي‌کند، که خود او نقشي برجسته در آن ايفا کرده بود. (م.)



  

 
۲۷اسفند۱۳۹۳  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©