خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      بازگشت به مقالات

ديگر نمي‌توان به اصل اکثريت عقلا اتکا کرد
نویسنده: مصاحبه با پيتر سلاتردايک/ مترجم: محمد هادي
 
 
شايد بتوان گفت پيتر سلاتردايک در آلمان چهره جنجالي و در بيرون آلمان يک فيلسوف است. جنجال‌هاي فکري و نظري سلاتردايک در نقد سياست مهاجرت آنجلا مرکل (که خود اسباب دست حزب راست آلمان شد)، تا کتاب اخيرش «پروژه شلينگ»  که علي‌‌الظاهر هجويه‌اي بر سياست‌هاي جنسيتي مد روزست، بازتاب يافته‌اند. متفکري با دشمناني از چپ و راست. اما آنچه بيش از همه سلاتردايک را در صف فلاسفه قرار مي‌دهد، نگاه ويژه وي به روان ‌سياست است. سلاتردايک به مدد تاريخ، روانشناسي‌ را از انحصار فرديت بيرون مي‌آورد و به آن جهتي‌ جمعي‌ مي‌دهد. اين نگاه براي نمونه در دو کتاب مشهور وي بازتاب داشته اند: کتاب «نقد عقل کلبي‌مسلک»، و کتاب «خشم و زمان». «نقد عقل کلبي » تبار‌شناسي از نيهيليسم معاصرست که علي‌‌رغم مشابهت‌هايش به کلبي‌مسلکان جلوه‌اي متفاوت از زيست و روان جمعي را در خود پنهان دارد. ( اين تفاوت به‌زعم سلاتردايک در تطور کينيک به سينيک خود را نشان داده است). کتاب «خشم و زمان» اما خشم متفکران فراواني‌ را برانگيخت، چرا که منظومه فکريي را ترسيم کرد و  مدعي شد نه تنها شروع افسانه‌هايي‌ چون ايلياد با خشم همراه بوده است، بلکه خشم همچون محرکي لامحاله در زيست تاريخي‌ انسان نقش بازي‌ کرده است، و پس از روشنگري راه بر اين خصيصه انساني! بسته شده است. خشم فرو خرده مي‌شود بي‌‌اين‌که راهي‌ براي بيانش فراهم آيد.
 
*** 

 لوپوان: درطي اين همه سال، هرگزکلمه مردم تا بدين حد به افتضاح  کشيده نشده بود. مردم کيستند؟ 
پيترسلاتردايک: مردميوجودندارد.مردم افسانه‌ايبيشنيست. اينواژه، واژه‌ايمتعلقبهسدههجدهاست،واژه‌ايمضر، چهتوهماتحاديکاذبراايجادمي‌کند: توهميکدستي. بندهبهعمرم، مردانوزنانزياديديده‌ام، پيرانوجوانانفراواني‌ ديدهام،امامردمينديدهام. پوپوليسمحالحاضريقيناً چيزي جزابقاي توهم وجود چيزي به نام مردم نيست.
 

 لوپوان: توهمي که عواقبي به بارمي‌آورد. 
پيترسلاتردايک: سياست دارد به طور فزاينده غيرعقلاني و بر مبناي احساس پيش مي‌رود. گويي وقتش رسيده از خودمان بپرسيم آيا بهتر نيست که به تکنيک يوناني اداره حکومت بازگرديم؟ بوده‌اند، انتخاباتي که به شکل لاتاري انجام گرفته‌اند. در بسياري مسابقات، شناخت‌مان ازشخصيتي که برمي‌گزيديم بسي‌ بيشتر از چهره‌هاي برگزيده انتخاب الکتورال است: «لحظه»ايي که همانگونه که با برگزيدن ترامپ شاهدش بوديم، دارد بيشتر و بيشتر شبيه به يک لودگي مخوف مي‌شود.
اين همان چيزي است که نويسنده و تاريخ‌نگار هلندي، ديويد فان ريبروک صورت‌بندي مي‌کند و من نيز با او موافقم، فان ريبروک بر اين عقيده است که اصل لاتاري چونان پاد زهري واقعي‌ برعفونت‌هاي پيرادمکراتيک که بر دموکراسي‌هاي ما اثر نهاده، عمل مي‌کند. توگويي، ديگرنمي‌توان به اصل اکثريت عقلا اتکا نمود. ازآن بدتر، به نرخ مشارکت نگاه کنيد: آيا هنوز مي‌شود از اکثريت شهروندي که راي مي‌دهند سخن گفت؟
 
 

 لوپوان: چه چيزي الهام‌بخش شما در نظريه رايج «پساحقيقت» است؟

 

پيترسلاتردايک: نظريه پساحقيقت در پيوند با سير قهقرايي روشنفکري جمعي است که تعريف مي‌شود: تصور نمودن واقعيت پيچيده ديگر تقريباً محال است. بسيج احساسات بر توصيفات بي‌طرفانه سبقت گرفته است، و اين همان چيزي است که من از آن به نام «هرز شدگي حوزه عمومي» ياد مي‌کنم: امري که دست در دست سرخوردگي واقعي‌ جمعي‌ دارد. اين امري اجتماعي است که درفرانسه و در جشن‌هاي سلطنتي زمان ناپلئون سوم رواج يافت. بناپارتيسمي که بعد‌ها بدل به ابزار سلطه و رفع بسيج سياسي توده‌‌ها شد: اغوا نمودن و منحرف نمودن اذهان توده‌‌ها با آنچه امروزه سرگرمي ناميده مي‌شود. «جشن سلطنتي» ما، از اين پس روي صفحه اسکرين‌ها پخش مي‌شود، وشما هم به اين نتيجه خواهيد رسيد که روند هرزگيش بسيار قابل توجهه است.
 
 

 لوپوان: آيا در انتخابات آمريکا باز پس‌گيري دموکراسي‌ به دست لايه‌هاي مختلف توده‌‌ها را شاهديم؟ همان توده‌‌هايي‌ که احساس مي‌کردند که به دست نخبه‌ها، نخبه‌هاي منفورشان به حاشيه روان شده‌اند؟

 

 
پيترسلاتردايک: راستش من لزوماً شاهد احساسات ضد نخبه‌گرايانه نيستم، چه همين توده‌‌ها نخبه‌هاي پولي‌ را خيلي‌ هم خوب تحمل مي‌کنند، که خب ترامپ ديگر تجسمش است. نخبه‌هاي ورزش هم به همين ترتيب، توده‌‌ها، نخبه‌هاي ورزش را مي‌ستايند، تا حدي که براي‌شان جالب است درباره درآمد يک فوتباليست يا راننده فرمول يک که درآمدي هزار برابر ايشان دارد، باهم بگومگو کنند. شايد دليلش اين باشد که نخبه‌هاي ورزشي حداقل توده‌‌ها را سرگرم مي‌کند، و خب بدين شکل به توده‌‌ها اداي دين مي‌کنند. اما نخبگان فرهنگي‌، نه. ايشان مورد نفرتند، چرا؟ چون وجدان‌ها را برمي‌آشوبند. ساکنين دموکراسي‌هاي غربي خوب مي‌دانند که ايشان خود داوطلبانه از بهترين‌ها امتناع و بيشتر خود را مهياي معادل‌هاي فرهنگي‌  فست فود کرده‌اند، و خب اگر فرصت مواجه عميق با نويسندگان، هنرمندان، وفيلم‌سازان را از دست داده‌اند، قصور از خودشان است. اما حوزه سياست هنوز متفاوت است. نخبه سياسي کيست؟ همان گروه اجتماعي‌اي است که از پس يک انتخابات بيرون مي‌جهد: اريستوکراسي کارکردي و غيرموروثي، چراکه اصل بر شايستگي است، و شايستگي هم موروثي نيست.
 

 لوپوان: اما بحران بالا گرفته و شايستگي ديگر محلي از ارعاب ندارد.

 

 
پيترسلاتردايک:  نه، اوضاع دموکراسي‌هاي ما مثل اوضاع بخش سرطان دريک بيمارستان بزرگ است، جايي‌ که بيماران ديگر به‌هيچ‌وجه به پزشکان‌شان اعتمادي ندارند. اينجاست که مردم ديگربه دنبال شايسته‌ها نمي‌روند و بيشتر جوياي کسي‌ هستند که سابقاً شفابخشي‌هاي معجزه‌گون مي‌کردند. به علاوه اين که سياست هميشه واجد نگره‌اي‌ شبه‌مذهبي‌ هم بوده است. مگرنه اين است که نقد‌هاي ما به دونالد ترامپ بر اين اساس است که او مسائل را بيش از حد ساده ‌سازي مي‌کند؟ برعکس من معتقدم که ساده‌سازي، ماهيتي خسرواني دارد. چراکه در قديم شاهان، به دليل برتري‌شان به قانون، واجد ابزار کلاسيک ساده‌سازي بوده‌اند، و آن ابزارهم چيزي نيست جزتصميم‌گيري. پوپوليسم درواقع، تصميم‌گيري بر اي اذهان ساده است. برگرديم به ترامپ. ترامپ واجد کاريزماي ناشايستگي است، که اين البته با کاريزماي معصوميت مضاعف شداست؛ کاريزماي معصوميت ترامپ ناشي‌ از بي‌‌تجربگي او در عالم سياست است: پديده‌اي غيرسياسي که حالا سياسي شده است. کارشناسي آمريکايي‌ همين چند روز پيش بابهره‌گيري از نرم‌افزاري، نشان داده است که ترامپ درسخنراني‌هايش با زبان يک کودک ده ساله سخن مي‌گويد. اين باعث مي‌شود، مخاطبين ترامپ سر يک دوراهي‌ گير کنند: يا ترامپ يک ابله است، يا مسيحاست. في‌‌الواقع نيم کساني‌ که راي دادند، خصلت مسيحايي ترامپ را باور نمودند. خيلي‌‌ها معتقدند که اگر قرار باشد چيزي ما را نجات دهد، آن ناشايستگي است، درعصرعجيبي‌ زندگي‌ مي‌کنيم: عصر عطش ارتجاع.
   

 لوپوان: آيا چنين اتفاقي درفرانسه هم ممکن است روي دهد، فرانسه يعني‌ همانجايي‌ که همه به مسيحا بدگمانند وسرشاه هم مدت‌هاست بريده شده است.

 

 
پيترسلاتردايک: فرانسه نيز بايد نگران باشد، چراکه دوران فرنسوا اولاند چنان به فرسايش چپ منجرشد، که آدم نمي‌داند چه کسي‌ مي‌تواند به طرز منسجمي تجسم اميد براي مردم باشد، اصل اميد يعني‌ همان اصلي‌ که همزاد چپ است. فرانسه زادگاه همزمان دو چيز است، اگرچراغ پيشرفت را به دست بگيرد، همزمان مي‌تواند هر آنچه «واکنشي» است را نيز از سرگيرد. امروزه جبهه‌ ملي‌ يا فرانت ناسيونال، واکنش جديدي‌ درسر مي‌پروراند که بخشي از يک واکنش گستره‌ جهاني است: واکنش آنان که مأيوس شده‌اند، کنارزده شده‌اند و يا به ستوه آمده‌اند. درواقع جبهه‌ ملي‌ هم کاريزمايي دارد که آن را از لحاظ ساختاري به ترامپيسم متصل مي‌کند و بخش عمده‌اي ازفرانسه يعني‌ آنان که مي‌توان «يتيمان اميد» ناميدشان چندان هم ازطرح‌هاي جبهه‌ ملي‌ ناخرسند نيستند. مشکل جدي اما اين است که چپ ارتباط خود را با پيشرفت واقعي‌ از دست داده است. چپ دارد براي بازتعريف کردن خود هر چه بيشتر به واکنش در برابر مخالفانش بسنده مي‌کند. حتي‌ مي‌توان گفت چپ ديگر نمي‌داند که اصلاً کنش چيست. در هر حال به زودي خواهيم ديد که اين اشتياق يا ارتجاع در مهد روشنگري چه جايگاهي خواهد داشت.
  

منبع:

 

مصاحبه مجله فرانسوي لوپوان با فيلسوف آلماني پيتر سلاتردايک در تاريخ 19 نومبر 2016
 

http://www.lepoint.fr/politique/peter-sloterdijk-on-ne-peut-plus-se-fier-au-principe-de-majorite-intelligente-19-11-2016-2084180_20.php

 

  

 

 

 
۲۶بهمن۱۳۹۵  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©