خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      بازگشت به مقالات

آنومي ديوارها و نوموس مکتوم زمين: هندسه نظريه سياسي مدرن
نویسنده: سهند ستاري
 

در آغاز حصار بود. حصار، ديواركشي و مرز در جهان دست‌پخت انسان كاملاً در هم تنيده‌اند و مفاهيم اين جهان‌ را تعيين مي‌کنند.

  يوست ترير، به نقل از نوموس زمين

      چكيده:

 مقاله حاضر بر اين پيش‌فرض استوار است که نظريه سياسي مدرن بر بنياد يک هندسه قرار دارد: هندسه سياسي داخل و خارج. همچنين مفهوم بنيادي فلسفه سياسي را نه آزادي و نه قدرت سياسي بلکه مرز مي‌داند - مرزي که قلمرو «حاکميت» يک کشور را مي‌سازد. در اين چارچوب، مقاله در جستجوي مكان‌هاي هندسي و فضاهايي است كه نقاط مساله‌ساز حاکميت «ملت-دولت»‌اند و دل‌مشغول موقعيت سياسي گروه‌هاي مختلفي از مردم است که در اين نواحي سرحدهاي قضايي، حقوقي و سياسي ملت-دولت‌ها را به چالش كشيده‌اند. اين مقاله آن‌ها را گروه‌هاي مختلفي از افراد «بي‌دولت» درون قلمرو «ملت-دولت‌« در نظر دارد. البته موضوع مقاله حاضر مستقيماً هيچ‌يك از آنان نيست، بلکه آنها امکاني هستند براي فهم افول ملت-دولت در نظم «مابعد وستفاليايي». مقاله مي‌کوشد افول ملت-دولت را در اين نظم جديد جهاني و در پرتو جدايي «حاکميت» از «دولت» دنبال ‌کند و از اين طريق به «نوموس» پنهان فضاي حاضر سياسي جهان برسد: «ديوارهاي مرزي». و تلاش دارد به اين پرسش پاسخ دهد که چرا با گذشت نزديک به سه دهه از سقوط ديوار برلين، همچنان بسياري از ملت‌-دولت‌ها مرزهاي خود را با ديوار مستحکم مي‌سازند؟ مقاله مدعي است اكنون «نوموس» زمين با «ديوارها» تعريف مي‌شود. بعد از بررسي رانه‌هاي فراگير به ديواركشي به اين نتيجه مي‌رسد که محل ديوارها ناحيه‌اي آنوميک است. سپس با تبيين اين امر به ميانجي «وضعيت استثنايي» در جهان معاصر نشان مي‌دهد ساختاري كه به تمايز درون و بيرون (مرز ميان ما و آنها، دوست و دشمن) شكل مي‌دهد، وقتي در مقام بخشي از خطوطي شناخته مي‌شود كه در حال زدودن تمايزهاي ساختاري ملت-دولت‌ها هستند، خود را نقض مي‌كند. در واقع جدل بر سر نوعي منطقه آنوميک در تعليق است و درست به همين خاطر در عين انسداد هر امکاني به سوي رهايي، مي‌توان از نوعي سياست مقاومت سخن گفت. بنابراين نقشه مقاله حاضر اينچنين است: به‌منظور شناخت وضع موجود جهان، بايسته است که از داده‌هاي ساختاري آغاز كرد، تغييرات صورت‌گرفته را سنجيد و دوباره پرسيد ‏سياست در اين زمينه چه نقشي مي‌تواند ايفا کند.

 
براي اين منظور، ابتدا ‏گزارش مختصري از ديوارهاي جديد مرزي در جهان معاصر ارائه مي‌شود. اقدام جهاني براي ساخت ديوارهاي مرزي در گام نخست و نهايي اقدامي است عليه بي‌دولت‌ها. در بخش دوم با تبيين ربط تصرف ارضي و ديوارکشي در توليد حاکميت‌هاي مدرن، روند افول «ملت-دولت» در عصر جهاني‌‌كردن، نظم مابعد وستفاليايي و در پرتو ديوارهاي جديد مرزي دنبال و از اين طريق قلمروهاي سه‌بعدي و تكنولوژي ديواركشي در مقام چارچوب و نوموس پنهان فضاي سياسي حاضر در جهان معرفي مي‌شود. سپس از طريق شناسايي تبار تاريخي، ساختار نظري و مختصات هندسي نظريه سياسي مدرن، محل آنوميک ديوارهاي مرزي از طريق تردد ميان ماهيت‌شان و نيروهاي سازنده و پرکننده‌ جغرافياي مظروف آن تببين مي‌شود: حاکميت ملت-دولت‌ و افول آن در جهان مابعد وستفاليايي و کارکرد دوگانه‌اش در ليبرال‌دموکراسي. و در پايان نيز به اين پرسش پاسخ مي‌دهد که اگر «در آغاز حصار بود، در پايان چه؟».
 

      مقدمه: بي‌دولت‌ها و ديوارهاي سخت و استوار بر روي زمين

 

1- از آغاز قرن جديد ماده اصلي «خبرهاي فوري» در رسانه‌هاي جريان اصلي غالباً از دو چهره تأمين شده است: تروريست و پناهجو. اولي دشمن بالفعل به حساب مي‌آيد و دومي دشمن بالقوه. در سال‌هاي اخير موضع‌گيري له يا عليه اين دو چهره خطرناك عمده محتواي پيمان بين قدرت‌ها و توافقات بين ملت‌ها و دولت‌ها را تعيين كرده است. پرواضح است كه دو مقوله تروريسم و پناهجويي يك چيز نيستند، اما از فرداي يازده سپتامبر در متن سياست‌گذاري دولت‌ها، هر يك همزاد ديگري به حساب آمد و دولت‌ها در «جنگ عليه ترور» و اقدامات پيشگيرانه، بعد از دو جنگ پياپي در افغانستان و عراق، براي جلوگيري از ورود آن‌ها ساخت ديوارهاي مرزي را دوباره احيا کرده‌اند. ازجمله دولت بوش که از سال 2006 ساخت ديواري را در مرز مکزيک آغاز کرد كه تا سال 2010 حدود هزار کيلومتر (1029 کيلومتر) از آن ساخته شد. اگرچه بهانه ديواركشي‌ها ظاهراً مبارزه با تروريسم و در واقع جلوگيري از ورود پناهجويان (تروريست‌هاي بالقوه) اعلام مي‌شود، عاملان حملات تروريستي سال‌هاي اخير شهروندان «درجه‌چندم» اروپايي و آمريكايي بودند نه پناهجويان. نتيجه روند درجه‌بندي شهروندان، وابسته به عوامل اقتصادي، فرهنگي و سياسي بسياري است که با مسامحه مي‌توان هم‌سو با يک قاعده کلي دانست: «وقتي در جامعه‌اي قواعد رسمي دولت، تبعيض‌هاي گونه‌گون را روا مي‌دارد، همگون‌سازي افراد، آن هم در ابعاد وسيع، تنها و تنها به حس بيزاري و نابردباري در آدميان دامن مي‌زند و عکس‌العمل و جبهه‌گيري‌هاي حاکي از بيگانه‌هراسي را دو چندان خواهد کرد». (آگامبن، 34:1387) همگوني قومي ويژگي تعيين‌کننده ملي‌گرايي و ماده نمادين ملت-دولت‌هاست و ماحصل آن تکثير اقليت‌هاي قومي است نظير گروه‌هايي جمعيتي که طي جنگ‌هاي اول و دوم جهاني شکل گرفتند. «دليل اينکه چرا اجتماعات سياسي کاملاً توسعه‌يافته، نظير ملت-دولت‌هاي مدرن، اغلب اوقات بر تجانس و همگوني قومي پافشاري مي‌کنند آن است که آن‌ها اميدوارند بتوانند تاحد ممکن تفاوت‌ها و تفکيک‌هاي طبيعي و همواره حاضر را از بين ببرند، تفاوت‌ها و تفکيک‌هايي که بنا به ذات‌شان موجب پديدآمدن نفرتي خاموش، بي‌اعتمادي و تبعيض مي‌شدند». (آرنت، 260:1389) با اين‌حال، معضل همواره به آن سوي مرزها و درنتيجه به امنيت‌ دولت‌ها گره خورده است. در سال‌هاي اخير وظيفه دولت‌ها بيش از پيش معطوف به تأمين امنيت مرزهاست، يا به عبارت بهتر بسته‌تر شدن مرزها.
 
بعد از حملات 13 نوامبر پاريس، بحران پناهجويان، بيش از پيش، به بحران تروريسم گره خورد. اكنون هر پناهجويي بالقوه يك تروريست به حساب مي‌آيد و ساخت ديوارهاي مرزي اقدامي فوتي و فوري. تا جايي‌كه حضور مهاجران و پناهجويان در اروپا و ايالات متحده به يك جنگ ويرانگر و حتي نظامي تشبيه شد. در بريتانيا، گاردين در پايان سرمقاله خود درباره بحران اروپا در سپتامبر 2015 پناهجويان را «سلب‌مالکيت‌شده‌‌هاي ترسناک» توصيف کرد: کساني که «دروازه‌هاي اروپا را به لرزه درمي‌آورند».[1] در فرانسه، مارين لوپن، در تجمعي در سال 2015 گفته بود: «سيل مهاجران مثل هجوم بربرها در قرن چهارم است و پيامدهايش نيز همان خواهد بود». دونالد توسک، رئيس شوراي اروپا، پناهجويان را با استعاره‌ نظامي «آب‌هاي خطرناک» توصيف کرد: «پناهجويان امواج سهمگيني هستند که اروپا را درنورديده‌اند و هرج‌ومرجي به‌پا مي‌کنند و بايد مديريت و مسدود شوند. ما با زايش فرم جديدي از فشار سياسي مواجهيم و حتي برخي آن را نوعي جنگ ترکيبي مي‌نامند که در آن، مهاجرت به ابزار يا سلاحي عليه همسايگان بدل مي‌شود». (نيل: 1395) در تازه‌ترين مورد نيز رئيس‌جمهور جديد ايالات متحده در اولين سخنراني‌اش در کنگره گفت: «بيشتر افرادي که در حملات تروريستي نقش داشتند از خارج به آمريکا آمده بودند و عدم کنترل در برنامه مهاجرتي نه دلسوزي که بي‌مسئوليتي است».[2]ترامپ مهم‌ترين دليل ديواركشي در مرز مكزيك را مقابله با آنها عنوان كرد.
 
رئيس‌جمهور منتخب آمريكا وعده داد 3200 كيلومتر «ديوار نفوذناپذير، واقعي، بلند، محكم و زيبا»[3] در مرز مكزيك بسازد. گفته مي‌شود ترامپ براي ساخت اين ديوار به چهار سال وقت و نزديك به 11 ميليارد دلار پول نياز دارد. با اين‌حال او تاكيد كرد: «ديوار عظيمي خواهم ساخت، كاملاً ارزان. كسي بهتر از من ديوار نمي‌سازد، به من اعتماد كنيد. مكزيك را مجبور مي‌كنم هزينه ساخت ديوار را تقبل كند. اين خط و اين نشان».[4] او آنقدر مصمم است که به‌تازگي در جمع هوادارانش در شهر فينيکس آريزونا، ضمن دفاع از مواضع‌اش در قبال حوادث شارلوتزويل، تهديد کرد اگر کنگره بودجه ساخت ديوار مکزيک را تامين نکند دولت فدرال را تعطيل مي‌کند. ترامپ گفت: «آن ديوار را مي‌سازيم حتي اگر مجبور شويم دولت را تعطيل کنيم. مردم آمريکا به کنترل مهاجرت راي داده‌اند».[5] اعلاميه و هشدار ترامپ از نقطه نظر تاريخي امر جديدي نيست و خبر از تداوم روند تاريخي و جهاني ديواركشي مي‌دهد: از حصارهاي فلزي تا ديوارهاي بتني يا تركيبي از هر دو به همراه نوآوري‌هاي جديد. بعد از بحران پناهجويان در تابستان 2015 كشورهاي اروپايي نزديك به 1200 كيلومتر حصار «ضد مهاجرت» ساخته يا مي‌سازند.[6] يعني حدود 40 درصد از طول ديواري كه ترامپ بناست در مرز مكزيك بسازد هم‌اكنون در اروپاي متحد و واحد در حال اتمام است. از سال 2015 كشورهاي مجارستان، اتريش، اسلووني، مقدونيه و بلغارستان شروع به ديواركشي كرده‌اند. نروژ حصارهاي فلزي در مرز خود با روسيه كشيده است.[7] فرانسه نيز تا پايان 2016 با كمك بريتانيا ديواري به بلندي 4 متر در مرز دو کشور در ناحيه شهر کاله كشيد كه «ديوار عظيم كاله» لقب گرفت.[8] اگرچه اواخر سال گذشته ميلادي اردوگاه جنگل تخليه و تخريب شد، در سپتامبر 2016 دولت بريتانيا اعلام كرده بود قصد ساخت ديواري 1.9 ميليون پوندي[9] را در اين ناحيه دارد. جداي از آنكه «زمانه ما هر نوع محظوريت و مانعي را در خود دارد» (Schmitt,2006:38) «بايد به اين نکته توجه داشت که تلاش‌ براي حذف مرزهاي درون اروپا فقط در مورد تقسيم‌بندي‌هاي داخلي صادق بوده‌ و منجر به پررنگ‌شدن بيشتر مرزهاي بيروني اروپا شده است». (الدن،1396)
 
پروژه‌هاي هزينه‌بر ديوارکشي صرفاً محدود به اروپا و آمريکا نيست و از دولت‌هاي فقير تا غني در سراسر سياره زمين ميل عجيبي بدان دارند: عربستان سعودي ديواري سه متري و سه لايه‌اي به طول 800 كيلومتر در مرز عراق و همين‌طور با يمن كشيده است و بناست دور تا دور كشور ادامه دهد، آفريقاي جنوبي ديواري در مرز زيمباوه، ازبكستان با قرقيزستان، افغانستان با تركمنستان و تايلند با مالزي كشيده‌اند. (Brown:8-19) همچنين ايران با پاكستان در سال 2007 ديوار بتني سه متري به طول 700 كيلومتر و با ضخامت نزديک به يک متر کشيده که گفته مي‌شود يکي از مستحکم‌ترين ديوارهاي مرزي جهان است.[10] تركيه نيز ساخت ديواري در مرزهاي خود با ايران را آغاز و دولت ايران نيز از اين اقدام استقبال كرده است.[11] چين در حال اتمام ساخت ديواري به طول 1416 كيلومتر در مرز كره شمالي است. مصر با كمك مالي آمريكا در سال 2009 ديوار فولادي و پيشرفته‌اي به طول 10-11 كيلومتر و با عمق 20 متر زير زمين با غزه در گذرگاه رفح كشيد. اين ديوار با فولاد مستحکمي ساخته شده كه توليد مشترك آمريكا و فرانسه است، در برابر بمب‌‌هاي مختلف مقاوم است و هدف از آن تقويت محاصره غزه و از بين بردن تونل‌هاي موجود در خط مرزي مصر و غزه بوده.[12] هند حصارهايي فلزي به طول 4096 كيلومتر در مرز بنگلادش و همين‌طور پاكستان، عراق به طول 193 كيلومتر در مرز كويت، اسپانيا با مراكش و حتي كشور بسيار كوچك بوتساوانا حصاري برقي در مرز زيمباوه به طول 482 كيلومتر كشيده‌اند. ديوارهاي ديگري نيز در حال ساخت‌اند: از جمله امارات متحده عربي ساخت ديواري در مرز عمان، برزيل در مرز پاراگوئه، پاکستان در مرز افغانستان را آغاز كرده است و كويت نيز قصد دارد حصار فلزي در مرز عراق را به ديوار تبديل كند. (Brown:19-20) در سال 2002 نيز اسرائيل 700 كيلومتر ديوار غيرقانوني (طبق حكم ديوان بين‌المللي دادگستري) در کرانه غربي رود اردن و در اراضي اشغالي ساخت. بسياري بر اين باورند كه بزرگ‌ترين پروژه زيربنايي تاريخ اسرائيل منبع الهام اقدام بوش و سپس ترامپ در جنوب آمريكا و ديگر دولت‌هاي اروپايي بوده است. در نظر ترامپ ديوار حائل نمونه اعلاي يك ديوار امنيتي است كه امنيت مرزهاي اسرائيل را تأمين كرده و نمونه مشابه آن مي‌تواند امنيت آمريكا را نيز به خوبي تامين كند.[13] دو پروژه‌‌اي كه با تكنولوژي و پيمانكاري مشترك ساخته و يكي به ديگر مشروعيت مي‌دهد. (Brown:8) همچنين از ياد نبايد برد كه «اکنون بسياري از مرزها ديگر در حدود عيني و فيزيکي يک دولت قرار ندارند، بلکه در جاهاي ديگري هستند. براي مثال، مي‌توانيد در حالي‌که هنوز در خاک کانادا هستيد از بازرسي مهاجرت ايالات متحده آمريکا عبور کرده باشيد و بسياري از دولت‌هاي اروپايي نيز بازرسي مهاجرت‌شان را به بيرون از اروپا منتقل کرده‌اند». (الدن،1396) تمام اين موارد، مجموع هزاران کيلومتر ديوار بر روي سياه زمين، را مي‌توان گواهي دانست بر دلمشغولي شديد دولت‌ها نسبت به كنترل جابجايي‌هاي جمعي و عبور از مرزها که اكنون معرف بخش عمده‌اي از زندگي اجتماعي روزمره و نوموس پنهان فضاي سياسي در سراسر جهان است که همچنان در آن به سر مي‌بريم.
 
2- جداي از ارزش‌گذاري‌هاي ايدئولوژيك و اقامه دعوا عليه همگرايي اين دو مقوله، تلفيق تروريسم و مهاجرت بحران‌هاي دروني ساختار ملت-دولت‌ها را در حدود و سرحدهاي قلمرو حاكميت سياسي و قضايي‌اش (در بيروني‌ترين لبه جغرافيايي حاكميت) رو مي‌آورد. چون: 1- پديده مهاجرت و پناهجويي فقط معضل ملت- دولت‌هاست و لاغير. 2- پديده گروه‌هاي تروريستي معاصر نظير القاعده، داعش يا ديگر گروه‌هاي بنيادگرا نيز پيامد مستقيم ملت- دولت‌ مدرن است كه از دل جنگ‌هاي ناسيوناليستي در دوران جنگ سرد و حتي پيش از جنگ جهاني اول و پيمان سايكس-پيكو بيرون آمد. ضمن اينكه ملت-دولت‌ها نه توانسته‌اند شرايط ضروري تحقق حقوق انسان‌ها را تأمين کنند و نه در خنثي‌سازي عمليات تروريستي موفق بوده‌اند. به‌علاوه تولد «مردمان بي‌دولت» در قالب گروه‌هاي مختلف پناهجو و تروريست «پرده از آنچه در سرتاسر تاريخ حاكميت ملي نهان بود» برداشت. (آرنت، 226:1389) يعني اينكه ممكن است حاكميت‌هاي كشورهاي همسايه و حتي كشورهايي كه قاره‌ها با هم فاصله دارند نه فقط در جنگ بلكه در دروان صلح نيز درگير منازعه‌اي مرگبار شوند. (همان) طبق همين منطق در هياهوي نظم جهاني، همه دولت‌ها خود را موظف به مبارزه با دسته اول و مهار دسته دوم‌ مي‌دانند. حتي اگر دولتي كوتاهي كند يا از عهده‌اش بر نيايد، قدرت‌هاي جهاني مستقيماً در هر جايي از سياره كه صلاح باشد مداخله - بشردوستانه - مي‌كنند.
 
اما در بستر کلي «جنگ عليه ترور» تغيير جهتي ميان حراست از تماميت ارضي و حاكميت قلمرومحور رخ داد كه در آن دولت‌ها کوشيدند حاکميت انحصاري خود را درون مرزهايشان از طريق ساخت ديوارهايي دور تا دور قلمرو سياسي خود اعمال کنند. در اين بافتار مرز ميان قلمرو دولت‌ها بيش از پيش مساله‌ساز شد. چراکه مرز ميان كشورها يك ناكجا يا نامكان نيست: هرجا كه مرزي تعيين مي‌شود، اين فضاي نامعلوم نزد دو طرف خود تقسيم و به‌دست آن‌ها اداره مي‌شود. مرزها حتي در وضعيتي به‌هم‌ريخته يا نامنظم‌ نيز در فضايي كاملاً مشخص با ‏مختصات دقيق هندسي به وجود مي‌آيند و برخلاف ميل و برنامه‌ريزي نظم بين‌الملل، «تروريست» و «پناهجو» ملت-دولت‌ها را با سرحدهاي بحران ساختاري‌شان مواجه مي‌كنند: اولي از پسِ طرد و حذف و دومي در پي ادغام گسترده اجتماعي. (Nail,2016) از اين‌رو، «بي‌دولتي، جديدترين پديده توده‌اي تاريخ معاصر، و وجود گروه جديد و همواره رو به ‌رشدي متشكل از اشخاص بي‌دولت، بيش از آنچه گمان مي‌رود پايدار و تاثيرگذار بوده است. وجود آنها را به‌هيچ وجه نمي‌توان تنها متوجه يك عامل دانست». (آرنت، 224:1389) اما اگر در ميان افراد بي‌دولت، گروه‌هاي مختلف را در نظر بگيريم، اينطور به نظر مي‌رسد كه پس از حملات يازده سپتامبر دسته‌بندي‌هاي جديدي از اين گروه‌ها ارائه مي‌شود كه بيرون از حيطه قانون‌ يا به‌عبارت ديگر بيرون از مرزهاي دولت‌ها قرار مي‌گيرند: با اين تفاوت كه مقاله حاضر تروريست‌ها را «non-state» مي‌نامد و پناهجويان را «stateless». پرواضح است كه اين دو تفاوت‌هاي بارزي با هم دارند و اين مقاله نيز به هيچ‌عنوان قصد يكدست‌سازي ندارد. بلكه صرفاً مي‌كوشد به دور از مناقشه بر سر تفاوت‌هاي مفهومي‌شان، كاربرد انضمامي آنان و چهره واحدشان را در زبان حاكميت دولت‌ها و بحران حضورشان را در «آستانه‌هاي مرزي» حاكميت‌ها برجسته كند و نشان دهد چگونه حضور «بي‌دولت‌ها» در مناطق مرزي مي‌تواند حاکميت ملت-دولت را با سرحدهاي خود مواجه کند. فقط «در 20 سال گذشته، خصوصاً بعد از حملات يازده سپتامبر، صدها مرز جديد در سراسر جهان پديدار شده است: کيلومترها سيم‌خاردار جديد و ديوارهاي امنيتي بتني، بازداشتگاه‌هاي دريايي متعدد، بانک‌هاي اطلاعاتي گذرنامه‌هاي بيومتريک، ايست‌هاي ‌بازرسي در مدارس، فرودگاه‌ها و کنار جاده‌ها در سراسر دنيا». (Nail,2016:1) ديوارهاي باستاني نظير ديوار چين (قرن پنجم تا هشتم پيش از ميلاد) يا ديوار هادريان (سده دوم ميلادي) و ديوارهاي دوران جنگ سرد مثل ديوار برلين يا ديوار آتلانتيك نيز نشان مي‌دهند اين موضوع در تاريخ تمدن سابقه‌‌دار است. از اين‌رو، «برخلاف ترمينولوژي نادقيق عوامانه، مفهوم مرزي نه‌تنها مفهومي گنگ و مبهم نيست بلكه به بيروني‌ترين محدوده‌ها نيز دسترسي دارد. بنابراين ... حاكميت بايد با موارد مرزي تداعي شود نه موارد عادي و بهنجار». (Schmitt,2005:5) مرزها جايي هستند كه قدرت حاكميت از آنجا آغاز مي‌شود. اين تصور اشتباهي است كه قدرت حاكميت هر قلمروي از مكاني به نام پايتخت به مرزهاي آن قلمرو مي‌رسد. وقتي حاكميت دولتي تصميم مي‌گيرد جمعيتي را حذف ‌كند يا بپذيرد، مرزهايش به حدود سياست بدل مي‌شوند. چراكه «مرز وضعيت استثنايي دائم است». (Salter,2008) از اين‌رو، «طرح مساله مرز بيش از پيش ضرورت مي‌يابد». (آگامبن، 20:1395) بنابراين مقاله حاضر در ادامه با اذعان به ‌تفاوت‌هاي آشكار ميان گروه‌هاي مختلف «بي‌دولت»ها، به ‏مجموع تدابير و اقدامات مشابه امنيتي در سراسر دنيا توجه دارد كه پيش‌شرط‌اش هم‌ارزي تروريست و پناهجو بوده و نتيجه آن بسته‌تر شدن مرزها. ساخت دوباره ديوارهاي ‏بتني و حصارهاي فلزي يكي از مهم‌ترين اقدامات در اين زمينه است تا حاصل جمع‌هاي توپوگرافيک در اين نواحي موانع انطباق ‏سرزمين‌ و هويت ملي را بر دولت قلمرومحور رفع کند. اکنون ديگر روشن است که مرزهاي ملي ظاهراً بي‌ابهام و هويت‌بخش به توده‌اي از جمعيت که نقش الگوي ‏مطلق نهاد مرزي را ايفا مي‌کنند، در عمل بخشي از فضايي‌اند که قلمروهاي حاکمانه را مشخص مي‌سازند. بر اين اساس، مقاله حاضر ديوارهاي مرزي را فراتر از يك فاكت تاريخي و اقدامي براي تأمين امنيت يك كشور، تجلي مادي و نمادين مرزهاي سياسي‌ و پيكربندي‌ مشخصي از قدرت سياسي‌ مي‌داند و آن‌ها را به‌عنوان نشانه‌هايي از جهان «مابعد وستفاليايي» و «نوموس» مکتوم فضاي حاضر سياسي جهان معرفي مي‌كند.
 

      حاکميت مدرن: تصرف ارضي، حصارکشي و مفهوم فضايي نوموس

 1- تقريباً همه نظريه‌پردازان حاکميت مدرن متفق‌‌القول‌اند که حاکميت همان حوزه قضايي از پيش مستقر درون يک قلمرو است نه استقرار آن حوزه قضايي. (Brown:47) از اين‌رو، «تصرف ارضي» و «مکان‌يابي» را پيش‌شرط شکل‌گيري حاکميت مي‌دانند. جان لاك از اولين نظريه‌پردازان مدرني بود كه مستقيماً نقش «تصرف ارضي» و «مالكيت زمين» را در تأسيس نهاد سياسي و همچنين در تعيين روابط ميان حاكميت دولت‌ها و افراد تبيين کرد. لطف ماجرا آنجاست که «لاك نويسنده سند مالكيت دولت سرمايه‌دار ليبرال است». (مكفرسون:67) از اين‌رو، بايسته است توجه ويژه‌اي به نظريه حكومت لاك و خاصه نظريه مالكيت او داشت. هدف او در «رساله‌اي درباره حكومت» تبيين اين نكته است كه اگرچه خداوند زمين و دستاوردهاي آن را به صورتي مشترك به انسان اعطا كرده، هنوز حق طبيعي براي مالكيت فردي مي‌تواند وجود داشته باشد. «اين توضيح به طرز گمراه‌كننده‌اي ساده است. خداوند زمين را براي ادامه حيات و امرار معاش به انسان‌ها اهدا كرد: يك حق طبيعي بود كه هر چه را براي امرار معاش و ادامه حيات خود ضروري مي‌داند، تصرف كند». (همان:59) او در «رساله‌اي درباره حكومت» نشان مي‌دهد «مالكيت محدود» محور تثبيت و بازتوليد روابط ميان فرد و حاكميت دولت است. لاک قدرت سياسي را «حق قانون‌گذاري [...] براي به نظم‌درآوردن و حراست از دارايي‌ها» (لاک:72) تعريف مي‌كند و تاكيد دارد «بودن در قلمرو يك حكومت فرد را موظف به اطاعت از آن مي‌كند». (همان:172) بعدها کارل اشميت، در کتاب «نوموس زمين» مي‌نويسد: «طبق نظر لاک، جوهره قدرت سياسي در وهله اول حوزه قضايي حاکم در يک سرزمين مشخص است. او حوزه قضايي را به طور کلي با اصطلاحات قرون وسطايي مي‌شناسد: حاکميت و سلطه. در نظر لاک تسخير و تصرف يک سرزمين به معناي فرمانروايي هر آن کسي است که حق تصرف در خاک دارد. حاکميت و سلطه در وهله اول حکومت بر سرزمين است و درنتيجه حکومت بر مردماني که در آن سرزمين زندگي مي‌کنند». (Schmitt,2006:47) حصارها، بارو‌ها، محصورسازي و مالکيت‌ از اصطلاحات بنيادين و تعيين‌کننده «رساله‌اي درباره حكومت» لاک است. آن‌ها حافظ آزادي‌اند و حدود حق تمرد و همچنين قلمرو واقعاً موجود حاکميت‌ را تعيين مي‌کنند. (Brown:44نظريه لاک فقط يکي از صريح‌ترين‌ نظريات مدرني است که در آن تصرف ارضي، حصارکشي و مالکيت با تأسيس حاکميت، قدرت و مشروعيت‌ آن در هم‌تنيده‌اند. چنانکه اشميت تاکيد داشت در نظر اولين نظريه‌پردازان سياسي مدرن از ويکو تا کانت - يا حتي از ماکياولي تا روسو تصرف ارضي، بنياد تاسيس حاکميت است و پيش‌شرطي ضروري براي قانون عمومي و خصوصي، مالکيت، نظم و سامان سياسي. در نظر اشميت «تصرف ارضي، چه دروني و بيروني، اولين عنوان قانوني است که هر قانون بعدي ريشه در آن دارد». (Schmitt,2006:46) در نظر او «تصرف ارضي برسازنده نظم فضايي آغازين، منشاء هر نظم مادي و هر قانون بعدي است. تصرف ارضي، ريشه بازتوليد در نظم هنجاري تاريخ است». (ibid:48) تاکيد اکيد اشميت و ديگر نظريه‌پردازان سياسي مدرن بر «تصرف ارضي» به عنوان بنياد اصلي و ضروري هرگونه نظم و همچنين بر «حصارکشي»، «محصورسازي» و «تعيين حدود قضايي حاکميت» به‌عنوان پيش‌شرط ذاتي سامان سياسي به خاستگاه آن بر مي‌گردد: «نوموس».

 
واژه «نوموس» را معمولاً به «قانون»، «نظم» و «هنجار» ترجمه مي‌کنند اما اشميت تاکيد دارد اين واژه از آغاز و در اصل مفهوم و اصطلاحي است راجع و ناظر به فضا - مفهومي فضايي (spatial) است. چراکه بر اساس تحليلي تاريخي- مفهومي، قلمرو حاکميت «مفهوم و رويه‌اي چندوجهي است كه وجوه اقتصادي، استراتژيك، حقوقي و فني را دربرمي‌گيرد و چه‌بسا بهتر است به عنوان قرينه سياسي مفهوم همگن، قابل اندازه‌گيري و رياضياتي فضا فهميده شود كه همراه با انقلاب علمي شكل گرفت. در اين شيوه تفكر، سياسي خواندن اين معنا از فضا شرط امكان تعيين مرزهاي مدرن است. زمينه و مقدمات هندسي مساحي و نقشه‌برداري قبلاً وجود نداشت. ازاين‌رو، مساله بنيادي همانا فهم فضاي سياسي است و ايده مرز در درجه دوم اهميت و وابسته به اين نکته است». (الدن،1396) اشميت «نوموس» را بازنمودي از توليد نظم سياسي تعريف مي‌کند که در موقعيتي فضايي رقم مي‌خورد: «نوموس صورتي بي‌واسطه است که در آن نظم سياسي و اجتماعي گروهي از مردم از حيث فضايي آشکار مي‌شوند». (Schmitt,2006:70) اشميت در ادامه‌ي تبارشناسي واژه نوموس از يوست ترير، زبان‌شناس آلماني (1970-1894)، نقل قول مي‌آورد: «در آغاز حصار بود. حصار، ديواركشي و مرز در جهان دست‌پخت انسان كاملاً در هم تنيده‌اند و مفاهيم اين جهان‌ را تعيين مي‌کنند. ديواركشي مكان مقدس را به‌وجود مي‌آورد: آن را از حوزه امور روزمره حذف مي‌كند، تحت قانون خود در مي‌آورد و سپس واگذارش مي‌کند به ساحت قدس». (ibid:74) اشميت تحليل تريه‌ر را از سنت ايجاد حلقه‌هاي بسته‌اي از بدن‌ها يا آنچه حلقه انساني مي‌نامند، بسط مي‌دهد و تاکيد دارد که «قانون» و «صلح» از آغاز استوار است بر حصارکشي و تعيين حدود يک قلمرو در مفهومي «فضايي» و به اين معنا «هر نوموسي متشکل از همان چيزي است که در محدوده آن است». (ibid:75) از اين‌رو، اشميت نتيجه مي‌گيرد که به طور خاص «نوموس مي‌تواند همچون ديوار تعريف شود. بنيان نوموس هم مثل ديوار در جانمايي‌هاي مقدس است». (ibid:70) بنابراين «گره ميان مکان‌سازي و نظم‌دهي برسازنده نوموس زمين است» (آگامبن، 50:1389) و به همين دليل از آغاز پيدايش اروپاي مدرن، حاکميت از پسِ حصارکشي و ديوار مي‌آيد. اول حصار کشيده مي‌شود بعد حاکميت مي‌آيد. به عبارتي ديگر، در پي محدودسازي فضا، تقسيم‌بندي آن و تقسيم فضا به درون و بيرون و داخل و خارج است که حاکميت به وجود مي‌آيد. (Brown:45)
 
2- «به موازات اين تحولات سياسي- حقوقي، مجموعه‌اي از نوآوري‌ها نيز در فهرست حيطه وسيع‌تر تکنيک‌هاي سياسي نمودار شد که حکومت‌ها يا دولت‌هاي نوپا را قادر ساخت با روش‌هايي جديد سرزمين‌هاي خود را مساحي کنند، نقشه‌اش را بکشند، از آن دفاع و محافظت کنند و بر آن کنترل داشته باشند. بنابراين تحولاتي كه در طيف وسيعي از تکنيک‌هاي سياسي رخ داد در اين روايت کلي‌تر بسيار مهم است». (الدن،1396) به‌خصوص در اوايل دوران مدرن، مشخصاً پس از پيمان وستفالي، شاهد طيف وسيعي از استراتژي‌هايي بوديم كه در سرزمين‌هاي تحت كنترل موجوديت‌هايي سياسي همچون دولت‌هاي نوظهور اعمال شد. از آن پس بود که فضا به‌عنوان سياسي‌ترين مقوله جهان جديد محاسبه شد و با پيشرفت فني در نقشه‌کشي، نقشه‌برداري و برداشت زمين، در بخشي از کره زمين پياده شد. البته اين چالش، از آغاز سياسي بود و نه قضيه‌اي صرفاً جغرافيايي. از آنجايي‌که جغرافياي محض و نقشه‌برداري صرف، در واقع به‌خودي خود، به عنوان علوم و روش‌هاي رياضي و تکنيکي علوم طبيعي، خنثي هستند، قدرت و توانايي آن‌ها تنها در گرو موقعيت‌هاي کاربردي جهاني جديد است: موقعيت‌هايي کاملاً سياسي. موقعيت‌هاي نويني که علي‌رغم بي‌طرفي علم جغرافيا، با در انداختن بلافصل نبردي سياسي بر سر مفاهيم جغرافيايي محض، اين گفته بدبينانه توماس هابز را توجيه کردند که، اگر پاي مفاهيم حساب و هندسه هم به حوزه سياست باز شود مشکل‌ساز مي‌شوند. چون اين مفاهيم رياضي ناب هم در سياست به تمايزگذاري ضروري دوست و دشمن کشيده مي‌شوند. (Schmitt,2006:88) بعد از پيمان وستفالي انواع اين تكنيك‌ها و عقلانيت‌هاي سياسي قابل محاسبه‌اند مثل تکنيک‌هايي كه در همان زمان بر اتباع يک سرزمين اعمال مي‌شدند. محاسبات عددي نه‌تنها در سياست بلکه در آمار جمعيت قلمرو حاکميت‌ها نيز تاثيرگذار بود. بنابراين «طبق اين خوانش، قلمرو حاکميت ريختن مفهوم نوظهور «فضا» در قالب مقوله‌اي سياسي- حقوقي به کمک تكنيك‌هاي مختلف است» (الدن،1396) که از از آن به بعد منجر به شکل‌گيري ادعاي قاطعي نسبت به حقانيت قدرت حاكم درون آن مرزها شد و قلمرو حاکميت مدرن را بيش از پيش به اشكال منحصربه‌فرد حاكميت گره زد.  
 

      نظم مابعد وستفاليايي و افول حاکميت «ملت-دولت»‌

 بعد از صلح وستفالي در سال 1648 و پايان جنگ‌هاي سي‌ساله و به موجب تحولات سياسي- حقوقي و مجموعه‌اي از نوآوري‌ها که در بالا اشاره شد، مفهوم «ملت-دولت» رسماً پذيرفته شد. پيمان وستفالي مقدمه شکل‌گيري يک واحد سياسي تحت عنوان ملت-دولت بود.‏ با ظهور اقتصاد ملي و ساختار سياسي جديد، نظارت و تسلط از مکاني متمرکز بر گستره بزرگي از زمين در گرو طيف وسيعي از بافتارها، شيوه‌ها و حقوقي بود که پيش از آن وجود نداشت. البته «پيش‌شرط‌هاي مادي چنين تحولي عموماً موجود بود: يک مرجع نسبتاً يک‌پارچه مرکزي، تشکيلات فزاينده حکمراني بروکراتيک و مجموعه به صراحت تعريف‌شده‌اي از مرزهاي ملي». (اسکينر، ج‌ دوم:541) تضعيف ساختار فئودالي و گسترش اقتصاد تجاري و جدايي دولت از کليسا در اثر جنبش اصلاح ديني و جدال‌هاي مذهبي پس از آن، دو عامل مهم تمرکز قدرت سياسي در دست حاکماني بود که به تدريج مرزهاي ملي خود را با يکديگر مشخص ساختند و کوشيدند اقتدار خود را بر گستره قلمرو خودشان اعمال کنند. با صلح وستفالي اين مرزها به رسميت شناخته شد و به قلمرو حاکميت ملت-دولت مدرن بدل شد و کشورهاي جهان در يک قلمرو و محدوده جغرافيايي خاص، خود را با چنين نظامي وفق دادند. ملت-دولت در تمناي کيفيات حاکميت مطلقه، فرم جديدي از حاکميت سياسي ابداع کرد. کيفيات و ويژگي‌هاي «حاکميت» مطلقه، با ارجاع به آراي غالب نظريه‌پردازن کلاسيک حاکميت مدرن، از جمله هابز، بدن و اشميت، عبارتند از: 1- «تفوق و برتري» به اين معنا که هيچ قدرتي بالاتري از حاکميت مطلقه وجود ندارد. 2- «تداوم» يعني هيچ محدوديت زماني ندارد. 3- «قائم به تصميم حاکم» يعني حاكميت تسليم و محدود به قانون نيست و تصميم حاکم نشان مي‌دهد براي خلق قانون نيازي به قانون نيست. 4- «مطلقه و تامه» به اين معناکه حاکميت محتمل يا ناتمام نيست. 5- «غيرقابل انتقال» يعني حاکميت تفويض‌ناپذير است مگر خودش خود را ملغي كند. 6- «برخورداري از حوزه قضايي خاص» که بر اين اساس حاکميت يعني قلمروداري. (Brown:22) به طور خلاصه «مقصود از حاكميت دو چيز است: نخست اينكه دولت در درون قلمرو خويش رقيبي ندارد و بر همه گروه‌ها مسلط است؛ و دوم اينكه از نظر خارجي دولت وقتي واجد حاكميت است كه دولت‌هاي ديگر آن را به‌عنوان دولتي مجزا و مستقل شناسايي كنند. اين مفهوم اغلب به صورت ابهام‌انگيزي در قالب عبارت تماميت ارضي بيان مي‌شود». (وينسنت:42) از آن پس، ملت-دولت با انحصار ويژگي‌هاي فوق «به‌عنوان عالي‌ترين مرجع اقتدار مدعي سلطه انحصاري در درون قلمرو خويش شد و به اين‌معنا واجد حاكميت است». (همان) به طور خلاصه بر اساس تحليل تاريخي- مفهومي «هر تجمع انساني (حتي يك فرقه ديني) که به منظور مقابله با ساير گروه‌هاي انساني (خارجي يا داخلي) واجد نوعي سازمان‌دهي سياسي-نظامي باشد، ‏يک نهاد سياسي يا نهايتاً يک ملت-دولت محسوب مي‌شود. مکان‌يابي يا تصرف ارضي و تعيين مرز و نظم‌بخشي يا استقرار يک ‏نظام قانوني در محدوده اين مرزها، دو شرط اصلي تشکيل ملت-دولت» است. (فرهادپور:443)‏

 
ولي حاکميت ملت-دولت ناگزير از بحران است. مشکل از زماني آغاز مي‌شود که اقوام و گروه‌هاي مختلف زباني، نژادي و فرهنگي در مرزهاي يک دولت احاطه مي‌شوند و سپس «بي‌دولت‌ها» متولد مي‌شوند. چرا که «1- ملت پديده‌اي اساساً سياسي است 2- شکل‌گيري ملت و ساختن آن توسط عنصر يا عاملي به‌نام دولت صورت ‏مي‌پذيرد».‏ (همان:455) اکنون ديگر آشکار است که مرزهاي کشورها يا به نحوي مصنوعي به دست قدرت‌هاي بزرگ و استعماري کشيده شده يا بر اثر حمله و اشغال کشورهاي ديگر تعيين شده‌اند. از اين‌رو، ساخت مفهوم ملتِ يک قلمرو را به‌عنوان «جزئي از کنش ساخت‌دهنده دولت، مي‌توان به پيروي ‏از آلتوسر بخشي از دستگاه‌هاي ايدئولوژيک دولت دانست». (همان) از طرفي اين موضوع انکارناپذير است که «ما همواره فقط با ملت-دولت‌ها سروکار داريم و تاکيدنهادن بر عناصري چون ‏زبان، فرهنگ، قوميت و منافع جمعي به‌منزله رکن يا جوهر ملت تصور کاذب و بيهوده‌اي است. ملت در مقام يک کليت يا ساختار ‏منظم فقط توسط دولت ساخت مي‌يايد»‏. (همان:445) از سوي ديگر، با ظهور جهان وستفاليايي، توافقات و پيمان‌هاي استثنايي و بيرون از قانون، تعيين‌کننده ‌روابط بين‌الملل بودند و ملت‌-دولت‌ها را به عناصر بنيادين نظم بين‌الملل و الگوي هابزي را به خصيصه اصلي آن بدل کردند: يعني فقدان قدرتي که بتواند نظم آمرانه را از بالا بر اعضاي جامعه بين‌الملل تحميل کند، جهان را به «جنگ همه عليه همه» خواهد کشاند. بنابراين طبق نظم بين‌المللي وستفالي، تصميم براي توليد حاكميت مشخص و مرزبندي‌شده‌ي ملت-دولت نمي‌تواند بدون توافق و پيمان صورت گيرد: قراردادي كه بيرون از سياست معمول است. از آن پس، قلمرو حاکميت شامل تمام وجوه و بخش‌هايي شد که حکومت در آن اعمال حاکميت مي‌کند: يعني تصرف ارضي بخشي از کره زمين و سپس مواجهه با وضعيت جديدي که مستلزم چرخش مفهومي از قلمروسازي به قلمروداري بود. با صلح وستفالي دوره پرآشوب قبل و جنگ‌هاي خونين با قانون و قراداد ميان چند دولت مطلقه بزرگ اروپايي کنترل شد. درهاي قانون برپا شده بود. از اين لحظه گستره فضايي قانون (نوموس) نام حاکميت دولت به‌عنوان نظام متعين قضايي- سياسي شد. «در پايان اين دوره، واژه دولت براي نخستين بار به معناي مشخصاً مدرن آن تداول عام يافت». (اسکينر، ج‌ دوم:538) ايده مشخصاً مدرن دولت در مقام نوعي قدرت عام تجلي مي‌يابد که جدا از فرمان‌روا و فرمان‌بران، به يک اقتدار سياسي عالي در درون يک قلمرو تعريف‌شده و مشخص شکل مي‌دهد. (همان:539)
 
اما از سوي ديگر همين فرم جديد دولت‌داري، حاکي از شکنندگي ملت-دولت‌‌هاي مدرني است که مليت‌ها و قوميت‌هاي مختلفي را درون مرزهاي خود مصادره کرده‌اند و نشان از علل افول آن در بعد از جنگ جهاني دوم دارد. مشخصاً «در وضعيت امروز جهان با افول اهميت اين دولت‌ها مواجهيم. امروز نيروهايي در جهان با يكديگر مي‌جنگند كه هيچ‌يك دولت نيستند و در واقع تمام قواعد بين‌المللي و دستاورد نظم وستفاليايي از  بين مي‌رود». (فرهادپور،1393) از اين‌رو، اگرچه نظم بين‌المللي وستفالي بعدها به معاهدات ديگري بين کشورها و در نهايت به قانون بين‌الملل انجاميد و پايه‌گذار «جامعه ملل» و سپس «سازمان ملل متحد» بود، جهان به دوران «مابعد وستفاليايي» (post-Westphalia) رسيد. ليکن ساده‌انگارانه است تصور شود دوران وستفالي و حاكميت ملت‌-دولت‌ها مطلقاً به سر رسيده است. چراکه «حتي با وجود جهاني‌سازي و گسترش سرمايه‌داري متاخر، هنوز هم دولت‌ها را داريم و اين دولت‌ها حتي اگر تضعيف شده باشند، باز هم تعيين‌كننده‌اند و مي‌توانند در سرنوشت سياسي جهان نقش ايفا كنند». (همان) از اين‌رو، «اصطلاح  «مابعد» (post) را فقط براي اشاره به حال حاضري به کار مي‌بريم که گذشته همچنان به اين حال ساختار مي‌بخشد و آن را تسخير مي‌کند». (Brown:21) بنابراين پيوند درون‌ماندگار تاريخ شکل‌گيري واحد ملت-دولت و نظريات مدرن درباب حاکميت سياسي کاملاً آشکار است. روشن است که پرداختن به ريشه و خاستگاه نظري ملت-دولت در مقاله حاضر به‌معناي نوعي غايت‌گرايي نيست. با علم به اينکه بايد زمينه تاريخي موضوع را در تردد ميان تاريخ و نظريه نشان داد، گريز فوق صرفاً براي رسيدن به تبييني تاريخي است از رابطه ميان آن‌ها. تردد ميان آن‌ها نه براي تحليلي انتزاعي و غيرتاريخي بلکه برعکس، به منظور اشاره به واقعيتي تاريخي و مهم‌تر، ارتباط ميان آن‌ها در عمل است.  
 
در طول نيم‌قرن گذشته ترکيبي از ويژگي‌هاي حاکميت مطلقه كه کاملاً و مطلقاً به انحصار ملت-دولت درآمده بود، به‌جد از سوي جريان‌هايي فراملي و چندمليتي نظير گروه‌هاي مختلف مردم، سرمايه، کالا‌ها، انديشه‌ها و حتي خشونت‌ها يا پيمان‌هاي سياسي و مذهبي تضعيف شد. اين جريان‌ها به سرعت از مرزهاي آشفته پس از جنگ‌هاي جهاني عبور کردند و به قدرت‌هايي درون ملت-دولت‌ها بدل شدند و از اين‌رو، حاکميت انحصاري و مطلقه «ملت-دولت» را هم از بيروني‌ترين لبه‌هايش و هم از دروني‌ترين سطوح‌اش تضعيف كردند. موقعيت حاضر، موقعيت جهان مابعد وستفاليايي است. در کنار بحران‌هاي دروني واحد ملت-دولت که در بند قبلي اشاره شد و درپي چالش‌هاي حركت جهاني سرمايه، ظهور و رشد نهادهاي سياسي، اقتصادي و حقوقي بين‌المللي، فراملي و چندمليتي، گفتار نوليبرال و ربع‌ قرن مداخله، پافشاري و نفوذ اين نهادها قدرت حاكميت مطلقه ملت-دولت رو به افول گذاشت. (Brown:22) از سوي ديگر بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و پايان جنگ سرد نظم بين‌الملل به مخمصه جغرافياي سياسي پيش از جنگ جهاني اول بازگشت. اين بازگشت را به‌معناي پايان دوران مدرن نيز مي‌دانند: كسوف ملت-دولت‌ مدرن و جستجوي اشکال جديد سياسي، فوران گونه‌هاي جديدي از تعارضات و تغييرات ريشه‌اي در سرشت جنگ ازجمله نشانه‌هاي بارز آنند. (اولمن:386) با اين‌حال، به‌رغم تأثير آشكار تحولات اخير، تاكنون مرزهاي هيچ حاكميت ملت-دولتي از نقشه‌هاي جغرافيايي و سياسي پاك نشده و مرزهايش سخت‌تر از پيش سعي در تقويت حاكميت آن داشته‌اند. از اين‌رو، لازم است درک‌مان را از روابط ميان ملت-دولت‌ها، جريان‌هاي فراملي و چندمليتي، قلمروهاي حاکميت، «نوموس زمين» و توزيع جمعيت آن تغيير دهيم و جايگاه‌شان را در نظام يگانه و غالب اداره ملت-دولت‌ها، ليبرال‌دموکراسي، بسنجيم.
 

   محل آنوميک ديوارها: جهان ديگر وستفاليايي نيست

 1- ديوارهاي جديد مرزي، خاصه پس از يازده سپتامبر، با نمونه‌هاي پيش از خود تفاوت دارند. محل ديوارهاي جديد مرزي (نوموس زمين) ناحيه‌اي آنوميک است. «عنصر هنجاري براي اجرايي‌شدن محتاج عنصر آنوميک است». (آگامبن، 164:1395) اگرچه ديوارهاي جديد نيز همچون نمونه‌هاي پيشين براي مقابله با دشمنان ساخته شده و مي‌شوند، آن‌ها را مي‌توان پاسخي دانست به افول قدرت ملت-دولت‌ها در فرآيند جهاني‌سازي كه بر تنش‌هاي بنيادين ميان راه‌دادن و راه‌بستن، ادغام و تجزيه، زدودن و بازنويسي سرپوش مي‌گذارد. (Brown:7) «زيراکه ملت- دولت‌‌ها ديگر آغازگر يا مبدع‌ نيستند و بدل شده‌اند به دريافت‌کنندگان يا در بهترين حالت تنظيم‌کنندگان. يک مرز آن چيزي نيست که يک دولت بر حسب روابط قدرت و مذاکرات‌اش با ديگر دولت‌ها در موردش تصميم مي‌گيرد بلکه آن چيزي است که زمينه و متن جهاني آن را ديکته مي‌کند». (باليبار، 1394) چرا که در نهايت اين مرزها نيستند که مفهوم قلمرو حاکميت را تعريف يا مفهوم قلمروهاي تحت امر يا متعلق به يک واحد سياسي‌ را تعيين مي‌کنند. قلمروهاي حاکميت ملت-دولت فضايي هستند. «اگر قلمرو را به‌عنوان گردآورنده طيف متنوعي از پديده‌هاي سياسي بپنداريم - اقتصادي، استراتژيك، حقوقي و تكنيكي - اين تصور چيزي فراتر از روايت تاريخ‌محور از مفهوم قلمرو و پيدايش آن به دست مي‌دهد. به ما اجازه مي‌دهد دريابيم گرچه مرزها بسيار مهم‌اند، عنصر تعيين‌كننده قلمرو نيستند بلکه برعکس پيامد قلمرو هستند. نه‌اينكه مرزها قلمرو را بسازند بلکه قلمرو به‌عنوان قرينه سياسي فضاي محاسبه‌پذير مرزكشي را ممكن مي‌سازد. اگرچه قلمرو ممكن است گاهي نيز به صورت کاملاً محدود و مرزبندي‌شده درآيد، در عين حال چينش‌هاي چندگانه، هم‌پوشان و كلي‌تري نيز دارد. بدين‌صورت مي‌توان تكثر چينش‌هاي فضايي- سياسي مختلف را در واقعيت مشاهده کرد». (الدن،1396) طبق تعريف مذکور، حتي در قاب جهاني‌سازي نيز ديوارهاي مرزي چه براي مقابله با حملات نظامي (دولتي ‏يا تروريستي) باشند، چه براي «بازدارندگي» از ورود اسحله، مواد مخدر، کالاي قاچاق، کارگران، مردم فقير، پناهجويان و چه براي ‏محافظت از تهديدات اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي، تجلي مرزهاي ملي و قلمرو ملت-دولت‌ها هستند و نماينده تناقضاتي ساختاري: «اول، اگرچه همه طيف‌هاي سياسي - از نوليبرال‌ها، افراد جهان‌وطن‌، تا گفتارهاي بشردوستانه و فعالان چپ - جهاني بدون مرز را تخيل مي‌كنند، همه ملت-دولت‌ها، از غني تا فقير ميل عجيبي به ديواركشي دارند. دوم، در بطن فرم سياسي كلي كه به نام دموكراسي مي‌شناسيم و در سرتاسر جهان تفوق دارد، از يك‌سو به موانعي سخت برمي‌خوريم و از سوي ديگر به معابري درون همين موانع مي‌رسيم كه مسير تجارت‌هاي گران‌ و كلان را از معبر مسافران عادي و غريبه‌ها سوا مي‌كند كه به‌خاطر ظاهر و ريشه‌شان در مظان اتهام‌اند. سوم، در زمانه‌اي که قابليت زيادي براي تخريب از خود بروز مي‌دهد، تخريبي که از لحاظ توان، مقياس کوچک و امکان جابجايي در تاريخ بي‌سابقه است، از بدن‌هايي که مواد منفجره به خود مي‌بندد تا بمب‌هاي شيميايي نامرئي، واکنش منحرفانه به اين قدرت‌هاي مرگ‌بار و غيرمادي ماهيت کاملاً فيزيکي ديوارها بوده است». (Brown:20)

 
2- از سوي ديگر، اگرچه ديوارهاي جديد مرزهاي قانوني ملت-دولت‌ها را تعريف مي‌كنند و بدان‌ها تجسم مي‌بخشند‌، هيچ‌يک براي مقابله با حملات احتمالي ملت‌-دولت‌هاي ديگر ساخته نمي‌شوند. چنانكه مثلاً در گذشته قلعه‌ها يا دژهاي قديمي حكومت‌ها براي مقابله و دفاع از حملات حكومت‌هاي ديگر به كار مي‌رفت. «بعد از سقوط ديوار آتلانتيك در سال 1944، دژها عملاً كاركرد دفاعي‌شان را از دست دادند. از آن پس، دژ‌هاي تشريفاتي حتي در ‏مقياس كلان هم ابزارهاي اصلي دفاعي نبودند». (Hirst:216) از اين‌رو، اگرچه انگيزه ساخت هريك از ديوارها و ترس پسِ آن‌ها با ديگري تفاوت‌هايي دارد، اغلب آن‌ها براي مقابله با غيردولتي‌ها و بي‌دولت‌ها (non-state) ساخته شده‌اند: از افراد و گروه‌ها تا جنبش‌ها، سازمان‌ها و حتي برخي صنايع و تجارت‌ها. در واقع ديوارهاي جديد واكنشي است به روابط چندمليتي تا مناسبات بين‌المللي، به قدرت‌هاي غيررسمي تا تحركات و فعاليت‌هاي نظامي دولت‌هاي ديگر. مهاجرت، قاچاق، تروريسم يا حتي اهدافي سياسي كه بناست ديوارها در برابر آن‌ها بايستند، به ندرت رسماً از سوي دولت‌ها حمايت مي‌شود و غالباً نيز عليه منافع ملي معرفي مي‌شوند. همچنين محتواي غالب دولت‌هاي محصور ميان ديوارها از اصطلاح پرکاربرد «بازدارندگي» (deterence) تأمين مي‌شود. به عبارت ديگر، ديوارها تجسم اصطلاح مذکورند. کاربرد سياسي‌ اين اصطلاح که مشخصاً پس از يازده سپتامبر به‌عنوان سياست جلوگيري از جنگ معنا مي‌شود و مبتني بر ترس از دشمن و سلاح‌هاي پرقدرت حريف است، به‌عنوان تاکتيکي مشروع همزمان به ديوارها، ترس، وحشت، ترور و در کل، نوموس مکتوم زمين گره مي‌خورد. انگليسي‌زبان‌ها هدف ديوارها را با فعل «deter» توضيح مي‌دهند: به معناي جلوگيري از ورود هر چيزي که نبايد وارد کشور شود. ولي در زبان انگليسي «deter» يعني «to frighten from»: «ترساندن از». (Elden:xxiii) اين همان ربط درون‌ماندگاري است که بسط آن را مي‌توان در تقابل «دوست و دشمن» و «حق اعلام جنگ» در آراي کارل اشميت دنبال کرد و نشان داد چگونه اقدامات و کنش‌هاي فضايي به منطق سياسي معاصر ما شکل داده و مي‌دهند. براي اين کار «جنگ عليه ترور» مثال دقيقي است. چرا که بعد از يازده سپتامبر، با اصطلاح «بازدارندگي» و به بهانه ريشه‌كن كردن تروريسم معماي مصور جهان حاضر رسماً شكل گرفت: «وضعيت استثنايي». وضعيت استثنايي به طور خلاصه، قانون را در زمان و فضا به حال تعليق در مي‌آورد و مرز درون و بيرون را بر هم مي‌زند. اهميت و تاثير بي‌واسطه اين وضعيت را مي‌توان در متن حيات سياسي و تحول ريشه‌اي الگوي دولت در قرن جديد دنبال كرد: تغيير پارادايم از دولت ‏قانون‌مدار هابزي به دولت امنيتي، چرا که وضعيت اضطراري امروز بخشي از فرايندي است كه در کار تبديل دموکراسي‌هاي غربي به آن ‏چيزي است که بايد نقداً دولت امنيتي ناميد. واژه امنيت چنان گفتار سياسي ما را پر کرده که به جرأت مي‌توان گفت «مصالح امنيتي» ‏(reasons of security) جاي « مصالح دولت» (reasons of State) را گرفته است. (Agamben,2015‏) اما چنانچه اشاره شد ديوار همچون نوموس «متشکل از همان چيزي است که در محدوده آن است» (Schmitt,2006:75) و وضعيت استثنايي «به‌مثابه رانه آنوميک مستتر در قلب نوموس» (آگامبن، 140:1395) است که نشان مي‌دهد چگونه نوموس/ديوارها به يک فضا در دوره زماني مشخصي نظم مي‌بخشند: «نوموس روند بنيادين تقسيم فضاست که در هر دوره تاريخي ضروري است». (Schmitt,2006:78) از اين‌رو، «آن نظم‌بخشيدن به مکان که برسازنده نوموس حاکم است، نه‌فقط در حکم تصرف ارضي تعيين يک نظام ‌قانوني و يک نظام قلمروي - است بلکه بيش از هر چيز نوعي مصادره بيرون، نوعي استثنا است» (آگامبن، 50:1389) و «وضعيت استثنايي بيش از آنکه نوعي تعليق مکان-زماني باشد، نوعي شکل توپولوژيک پيچيده است که در آن، نه‌فقط استثنا و قاعده بلکه وضع طبيعي و قانون، بيرون و درون، از خلال يکديگر گذر مي‌کنند و دقيقا همين منطقه توپولوژيک عدم تمايز (که همواره ضرورتاً از چشم عدالت پنهان مي‌ماند) است که ما بايد نگاه خود را بر آن متمرکز سازيم». (همان:72) چرا که هر دوره‌اي نوموس جديد خود را دارد که مبتني است بر تقسيمات فضايي، تعيين حدود جديد و نظم‌هاي فضايي جديد بر روي زمين. (Schmitt,2006:79) بر اين اساس، ديوارهاي جديد فراي نظم بين‌المللي پيمان وستفالي شكل مي‌گيرند كه در آن سابقاً حاکميت ملت-دولت‌ مرد اول عرصه سياست‌ بود. ديوارهاي جديد به‌عنوان نشانه‌هايي از نوموس عصر جديد، جهان مابعد وستفاليايي و سمپتوم افول حاکميت ملت-دولت‌ نمايان مي‌شوند. از اين‌رو، بايسته است به ميانجي ديوارهاي جديد مرزي، جايگاه ملت-دولت‌ها را در نظم دوران مابعد وستفاليايي و مهم‌تر از آن، در يگانه فرم اداره ملت‌-دولت‌‌هاي حاضر در جهان، ليبرال‌دموکراسي، دريابيم. «زيرا درک ما هنوز اسير طرح‌ها و ‏هنجارهايي است که قرن‌ها به حاکميت ملي شکل داده‌اند. دولت‌ها بيش از پيش در حال ازدست‌دادن قدرت بي‌حد و حصرشان ‏هستند: جهان ديگر وستفاليايي نيست». (باليبار، 1394)‏
 
 

      جهان مابعد وستفاليايي: جدايي حاکميت از دولت

 افول حاكميت ملت- دولت در جهان مابعد وستفاليايي و در مدل غالب اين دوران يعني ليبرال‌دموکراسي به معناي كاهش قدرت يا اهميت هر يك از مقولات حاكميت و دولت نيست، «بلكه به معناي جدايي آن‌ها از يكديگر است». (Brown:23) حاکميت در ليبرال‌دموکراسي‌ در موقعيتي دوگانه ظاهر مي‌شود که يکي مرتبط با مشروعيت روزمره، قانون و انتخابات است و ديگري مرتبط با کنش‌ها يا تصميم‌گرايي دولت. آنچه در ليبرال‌دموکراسي‌ها دولت مي‌نامند، ترکيبي است از هر دو. (ibid:50) از سوي ديگر، ديوارها در دو سطح، ملت‌-دولت‌‌هاي حاضر در جهان را گرفتار بحراني ساختاري مي‌کنند: نخست اينکه دولت‌ها بازوهاي اجرايي سرمايه‌اند. به اين اعتبار که انباشت اوليه سرمايه فقط و فقط به ميانجي زور ماوراي اقتصادي دولت ممکن مي‌شود با اين توضيح که «انباشت» به‌هيچ وجه «اوليه» و منحصر به آغاز سرمايه‌داري نيست، بلکه سلب مالکيت از مردم از مرحله آغازين تا امروز به ياري زور ماوراء اقتصادي «دولت» تدوام داشته و در قالب چرخه‌هاي متناوب تکرار مي‌شود و اوج مي‌گيرد. بنابراين دولت‌ها نه بايد و نه مي‌توانند با ديوارهاي مرزي‌شان وقفه‌اي در حرکت پرشتاب و آزادانه سرمايه ايجاد کنند، در حالي‌که اين امر با سرشت ديوارها در تضاد است. دوم اينکه ساخت ديوارها هزينه بسيار گزافي روي دست دولت‌ها مي‌گذارد و علي‌الاصول صرف انگيزه‌هاي نمادين نمي‌تواند پروژه‌هاي ديوارکشي را توجيه کند. در واقع محل ديوارها ناحيه‌اي آنوميک است که توپولوژي‌ اين ناحيه از يک‌سو بايد به هر زور و ضربي در مدار سرمايه بماند و راه را براي حرکت آزادانه سرمايه باز نگه دارد و از سوي ديگر تصور فردي و ملي از هويت‌ و قدرت رو به افول‌ حاکميت ملت-دولت با اين رابطه ناسازگار است و راه را بر روي بي‌دولت‌ها مي‌ببندد. ضمن اينکه، در پس‌زمينه افول حاکميت، ديوارهاي مرزي ملت-دولت‌ها وجهي از حاکميت را به نمايش درمي‌آورد که هابز آن را «ارعاب» (overawing) مي‌ناميد و به قدرت خداوند نسبت مي‌داد. طبق نظر هابز هم حاکميت الهي و هم حاکميت سياسي در گرو «ارعاب» است: نوعي ترس و هراس که شما را به احترام وا مي‌دارد. از اين‌رو، حاکميت صرفاً قدرت برتر يا يک ابرقدرت نيست، ليکن چيزي است که سوژه‌هاي فردي‌اش را مقهور قدرت و عظمت خود مي‌کند (Brown:104) و همزمان افول حاکميت ملت-دولت اين امر را نيز تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد. بنابراين واضح است که ملت-دولت‌ها گرفتار مخمصه‌اي جدي هستند. در چنين زمينه‌اي «ديوارهاي جديد مرزي پاسخي سياسي-تئاتري به افول حاکميت ملت-دولت بودند» (Brown,2017) و نشانگر کارکرد دوگانه حاکميت در ملت-دولت‌هاي مستقر در نظم مابعد وستفاليايي و نظام ليبرال‌دموکراسي‌. در اين نظام «نبرد ميان تکنوکراسي و دموکراسي، تئاتر جديدي را در پيکارهاي حاکميت به نمايش در مي‌آورد. ديوارها و مناطق غيرعادي و نامتعارف درون کشورها، نه در پشت‌پرده بلکه عوامل فعال اين تئاترند که بر چيزهاي مختلفي دلالت دارند». (ibid) وندي براون، نظريه‌پرداز سياسي، در کتاب «دولت‌هاي محصور، افول حاكميت» (2010) هفت تز در اين خصوص و درباره ديوارکشي در عصر افول ملت-دولت‌ها در نظم مابعد وستفاليايي مطرح مي‌کند که از طريق آن‌ها مي‌توان به گره ماجرا پي برد: ديوارهاي جديد مرزي نشانه و سمپتومي از جدايي «حاکميت» از «دولت»اند. تزهاي اين کتاب براي تببين بحث حاضر بسيار راهگشاست و البته جمع‌بندي و تکميل‌کننده مباحث مقاله حاضر است:  

 
(1) در نظم دوران مابعد وستفاليايي، حاکميت ملت-دولت نه ديگر (همچون نظم بين‌المللي وستفاليايي) منحصراً تعريف‌کننده ميدان روابط سياسي و جهاني است و نه مي‌تواند به سياق سابق بسياري از قدرت‌هاي سازمان‌دهنده همين ميدان را قبضه کند. با اين‌حال، دولت‌ها همچنان بازيگران مهم و تاثيرگذار اين ميدان‌اند و نماد و نشانه‌اي از هويت‌هاي ملي. در اين قاموس، ديوارهاي جديد مرزي، نشانه و سمپتومي‌اند از مخمصه قدرت دولت‌.
 
(2) ديوارهاي جديد برخلاف تصور رايج كه آن‌ها را تجلي ديگري از حاكميت ملت-دولت مي‌دانند، بخشي از عرصه جهانيِ «جريان‌ها» و «موانع» بر سر آن‌هايند كه هم در درون ملت-دولت مستقرند و هم در مجموعه‌هاي حاشيه‌اي و پساملي (Postnational Constellation) و از اين طريق بخش‌هاي فقير و غني جهان را از هم جدا مي‌كنند. اين عرصه نشانه و سمپتومي است از عدم امكان حكومت بر قدرت‌هاي متعددي كه از طريق جهاني‌کردن و استعمارگرايي متأخر در جهان رها شده‌اند. ديوارهاي جديد با كاركرد نظارت‌ پليسي، امنيتي و راه‌بستن تلاشي‌اند براي مواجهه با اين بي‌كفايتي حكومت‌ها.
 
(3) از سوي ديگر، ديوارهاي جديد در نوارهاي مرزي ملت-دولت‌ها نشان مي‌دهند در كنار انواع موانع و اشكال مختلف نظارت (اعم از خصوصي و عمومي) تمايز ميان نظارت‌هاي دروني و بيروني، ميان پليس و نيروي نظامي‌ تحليل مي‌رود. اين امر نشان‌دهنده تمايزگذاري محو و مبهمي ميان بيرون و درون کشور است، ميان مجرمان داخلي و دشمنان بيروني. در واقع آيروني ديواركشي‌هاي اخير اينجاست: ساختاري كه به تمايز درون و بيرون (مرز ميان ما و آنها، دوست و دشمن) شكل مي‌دهد، وقتي درمقام بخشي از خطوطي شناخته مي‌شود كه در حال زدودن تمايز ميان پليس و نيروي نظامي، قانون و بي‌قانوني است، خودش را نقض مي‌كند. از اين‌رو، ديوارها کارکرد نظامي و پليسي دولت‌ها را مشوب مي‌کنند و به روند افول حاکميت ملت-دولت شتاب مي‌دهند.
 
(4) اگر کمي زاويه‌ ديدمان را تغيير دهيم متوجه مي‌شويم حاکميت ملت- دولت كه در نظم مابعد وستفاليايي رو به افول گذارده است، در پاسخ به معضلات مذكور، ديوارهايي را برافراشته كه تصويري از حاكميت، قدرت قضايي‌ و حوزه استحفاظي‌اش و نيز هاله‌اي از امنيت کشور و ملت را نمايش مي‌دهد كه همزمان از طريق خود ديوارها و همچنين عدم کارايي‌شان تضعيف مي‌شوند. اما ديوارهاي جديد به‌رغم ابعاد كاملاً مادي و مستحكم‌شان، غالباً كاركردي نمايشي دارند: آن‌ها چنان تصويري از قدرت و كفايت‌شان نمايش مي‌دهند كه نه‌تنها عاجز از اعمال آنند بلکه عملكردشان نيز نقيض آن است. اگر صرفاً معناي لفظي ديوارها را در نظر بگيريم و به آن‌ها همچون موانعي در راه رفت‌وآمد آزادانه بنگريم، دو حقيقت مهم پوشيده مي‌ماند: اول اينكه ديوارهاي جديد در پاسخ به زوال حاكميت ملت-دولت، تصويري آرماني از آن مي‌سازند و دوم اينكه ديوارها محل رقابت بر سر و تخطي از مرزهايي‌اند كه در کار تحکيم آنند.
 
(5) با اين‌حال، هر قدر هم كه ديوارها نتوانند ادعايشان را درباره حفاظت از مرزها محقق سازند (ادعايي كه هويت و مشروعيت‌شان را از آن دارند)، هر قدر هم كه وضعيت پيچيده و منحط مرزها از طريق ديوارها نهادينه شود، باز هم نمايشي از حوزه قضايي حاكم و هاله‌اي از قدرت و هيبت آن را به صحنه تئاتر سياست مي‌آورند. بنابراين ديوارها در عين حال كه ظاهري صامت، مادي و حتي كسالت‌بار دارند، مي‌توانند به صورت بالقوه مولد وحشتي الهياتي باشند كه ربطي به توفيقات و شكست‌هاي روزمره‌شان ندارد.
 
(6) اگر امروز ميل به ديواركشي را در سايه موارد معاصر تاريخي مثل ديوار برلين يا ديوار آتلانتيك و نيز در پرتو ناكارامدي عمومي ديواركشي‌ها در رسيدن به اهداف‌شان در نظر بگيريم، آنگاه ميل غالب و جاري به ديواركشي را مي‌توان در سايه تجلي ترس و دلهره از ناتواني حاكميت ملت- دولت ديد. ميل فراگير به ديواركشي در تمناي قدرتي براي حراست، محاصره و يكپارچگي است كه حاكميت ملت-دولت وعده‌اش را مي‌دهد. اين تمناي قدرت يادآور ابعاد الهياتي حاكميت سياسي است. اگر افسانه حاكميت دولت دنيوي‌سازي افسانه حاكميت الهي باشد، زوال اين افسانه سياسي ترس و دلهره‌اي طبيعي به بار مي‌آورد.
 
(7) فاصله و جدايي حاكميت از ملت-دولت، برداشت فردي و ملي از هويت‌ را تهديد مي‌كند. در زمانه‌اي كه فاقد هرگونه افقي، فاقد هرگونه نظارت و امنيتي، است که بشر در طول تاريخ براي يكپارچگي اجتماعي و تابعيت سياسي نياز داشته، ديوارها توليدكننده تصويري اطمينان‌بخش از جهان‌اند. (Brown:9-42)
 

      نتيجه‌گيري: در آغاز حصار بود، در پايان چه؟

 تا اينجاي کار سعي شد از طريق شناسايي تبار تاريخي، ساختار نظري و مختصات هندسي نظريه سياسي مدرن، محل آنوميک ديوارهاي جديد مرزي از طريق تردد ميان ماهيت‌ و نيروهاي سازنده و پرکننده‌ جغرافياي مظروف آن‌ها توضيح داده شود: حاکميت ملت-دولت‌ و افول آن در جهان مابعد وستفاليايي و کارکرد دوگانه‌اش در ليبرال‌دموکراسي. ديوارها نوموس زمين‌اند و محل آن‌ها آنوميک. روشن شد ديوارهاي جديد مرزي به طور خلاصه: اولاً همزمان هم بسته‌اند و هم باز، ثانياً نشان مي‌دهند فرم كلي و جهاني دموکراسي و مدل غالب آن، ‏ليبرال‌دموکراسي، ترکيبي است از ممانعت از ورود و اخراج عده‌اي از مردم با قشربندي عده‌اي ديگر از آنان و ثالثاً براي مقابله با ‏قدرت‌‌هاي شبكه‌اي، نامرئي و مجازي، موانع سخت فيزيكي مثل ديوارها كارساز نيستند. ‏همچنين اشاره شد که محتواي غالب اين ظرف در زمانه حاضر اصطلاح پرکاربرد «بازدارندگي» است که اگرچه در ظاهر به‌عنوان سياست جلوگيري از جنگ و ممانعت از ورود چيزهايي معنا مي‌شود که نبايد وارد کشور شوند، کاربرد سياسي‌اش به‌عنوان تاکتيکي مشروع همزمان به ترس، وحشت و ترور گره مي‌خورد. همه واقعيات تاريخي معاصر، شواهد و مدارک مويد اين نکته است که «ديوارها» هرگز به طور کامل از نقشه جغرافياي سياسي جهان حذف نخواهد شد و پروژه‌هاي ديوارکشي که از ترس جنگ‌هاي قريب‌الوقوع کشيده شده و مي‌شوند، در خوشبينانه‌ترين حالت به‌عنوان کتيبه‌هايي از تاريخ جهان باقي مي‌مانند. با اين‌حال، اين ديدگاه واقع‌بينانه حرف آخر در اين زمينه نيست.

 
در منطق مدرنيته ايده محصورسازي فيزيکي موجوديت‌هاي جغرافيايي به جاي اينکه به امري هنجاري بدل شود، همواره به صورت استثنا باقي مي‌ماند و اين مساله شباهت‌هاي آشکاري با حق مقاومت دارد. جدل بر سر نوعي منطقه آنوميک در تعليق است و از اين‌رو، مي‌توان از نوعي سياست مقاومت سخن گفت. به همين دليل است که آنومي و نوموس در ديوارهاي مرزي قرين هم مي‌شوند. چون چنانکه ديده شد، «مساله» ديوار را نمي‌توان به‌عنوان نوموس جديد زمين به تقابل‌هاي ساده توپوگرافيک درون و بيرون تقليل داد. ديوارها نه درون کشورند و نه بيرون. اينکه آن‌ها نه بيرونند و نه درون، نشان مي‌دهند حاکميت دولت‌هاي محصور (walled states) نوعي واقعيت حدي است و جغرافياي دولت‌هاي محصور همان مکاني است که از يک‌سو منطبق بر ساختار آغازين نوموس است و از سوي ديگر گره ميان مکان‌سازي و نظم‌دهي را گسسته و به بحران نوموس زمين شکل مي‌دهد. اما در اين قاموس، گفته مي‌شود ديوارها بناست با قامتي مستحکم، سخت، استوار و چه‌بسا زيبا، ابهام تمايز ميان ما و آ‌نها، فضاي ما و آنها، درون و بيرون، قانون و بي‌قانوني، داخلي و خارجي را کاملاً برطرف کنند. اما همزمان ديوارهايي که بر ناتواني و افول حاکميت دولت‌ها سرپوش مي‌گذارند و مي‌کوشند آن را از نظر دور نگه دارند، شکاف ميان دو واقعيت را رو مي‌آورد: وابستگي متقابل کشورها به‌هم در نظام جهاني و بي‌نظمي جهاني. ديوارها تصوير فضاي غيرواقعي و خيالي کشورها و «مردمان ‌دولت‌دار» را - که حاکميت دولت مالک آن است - احيا و همزمان آشکار مي‌کنند که مفصل‌هاي بين آنومي و نوموس فضايي است براي درک اين موضوع که حيات سياسي مردم و زندگي بشر حقيقي نبايد ربطي درون‌ماندگار به حاکميت، قانون و ملت-دولت‌هاي مستقر در آن داشته باشد و حضور مردمان بي‌دولت در اين نواحي يا به بياني ديگر، جادادن موجوداتي در اين فضا که طبق تعريف‌شان جاپذير نيستند، نشان مي‌دهد واقعيت سياسي اين بدن‌ها و فضاي توليدشده آنها در کانون توپوس سياست است. لب کلام، مفصل يا شکاف مستتر در حاکميت ملت-دولت‌ها به معناي گشايش فضايي است براي کنش انسان‌ها، يا دقيق‌تر مردمان بي‌دولت‌ که نام ديگر «سياست» است.
 
   

* برخي پيش‌فرض‌هاي مقاله حاضر پيش‌تر در مقاله‌هاي «ترور و قلمرو: هندسه نظريه سياسي در جهان معاصر» (https://goo.gl/Y9Yw7h) و «درباره مردم روز شنبه: نكاتي درباره تاريخ توده‌اي‌شدن پديده آواره-پناه‌جو-پناهنده» (https://goo.gl/RnUDXo) طرح شده‌اند.

  

    منابع:

 

1- آرنت. هانا. (1389): افول دولت-ملت و پايان حقوق بشر: قانون و خشونت. ترجمه: جواد گنجي. ناشر: رخ‌داد نو
2- آرنت. هانا (1395): توتاليتاريسم. ترجمه: محسن ثلاثي. ناشر: ثالث. چاپ ششم
3- اسکينر، کوئينتين (1393): بنيادهاي انديشه سياسي مدرن (دو جلدي). ترجمه: کاظم فيروزمند. ناشر: آگاه
4- ‏اشميت. کارل (1389‏): مفهوم امر سياسي: قانون و خشونت. ترجمه: صالح نجفي. ناشر: رخ‌داد نو
5- آگامبن. جورجو (1387‏): وسايل بي‌هدف: ياداشت‌هايي درباب سياست. ترجمه: اميد مهرگان، صالح نجفي. ناشر: چشمه
6- آگامبن. جورجو (1389‏): قدرت حاکم و حيات برهنه: قانون و خشونت. ترجمه: مراد فرهادپور، اميد مهرگان. ناشر: رخ‌داد نو
7- آگامبن. جورجو (1395‏): وضعيت استثنايي. ترجمه: پويا ايماني. ناشر: ني
8- الدن. استورات (1396): قلمرو فاقد مرز. ترجمه: سهند ستاري. روزنامه شرق. شماره: 2875
9- اولمن. گري (1389): به‌سوي يک‌ نظم نوين جهاني: قانون و خشونت. ترجمه: علي‌عباس‌بيگي، مجتبي‌گل‌محمدي. ناشر: رخ‌داد نو
10- باليبار. اتي‌ين. (1394): منطقه مرزي اروپا. ترجمه: جواد گنجي. روزنامه شرق. شماره: 2436
11- فرهادپور. مراد (1388): دولت- ملت و سياست مردم: قانون و خشونت. ناشر: رخ‌داد نو
12- فرهادپور. مراد (1393): گزارش سخنراني مراد فرهادپور باعنوان اشميت و نوموس زمين. روزنامه اعتماد. شماره: 2998
13- لاك. جان (1394): رساله‌اي درباره حكومت. ترجمه: حميد عضدانلو. ناشر: ني. چاپ پنجم
14- مكفرسون. سي.بي (1394): مقدمه كتاب رساله‌اي درباره حكومت. ترجمه: حميد عضدانلو. ناشر: ني. چاپ پنجم
15- نيل. تامس (1395) وارد عصر جديدي مي‌شويم: قرن مهاجر. ترجمه: سهند ستاري. روزنامه شرق. شماره: 2765
16- وينست. اندرو (1387): نظريه‌هاي دولت. ترجمه: حسين بشيريه. ناشر: ني. چاپ ششم
 
17- Agamben, Giorgio (2015): from the state of law to the security state: on the state of emergency in France. Retrieved from ‎http://autonomies.org/pt/2015/12/from-the-state-of-law-to-the-security-state-giorgio-agamben-on-the-state-of-emergency-in-france/‎
18- Arendt, Hannah (1943): We Refugees; Menorah Journal 31, no. 1: 69-77‎‏.‏
19- Brown, Wendy (2014): Walled States, Waning Sovereignty, Zoon Book
20- Brown, Wendy (2017): “Border barrier sassovereign swords: rethinking Walled States in light of the EU migrant and fiscalcrises”, Journal of Political Geography - Elsevier, 7 February 2017: 2–4.‎
21- Elden, Stuart (2009): Terror and Territory, the Spatial Extent of Sovereignty, University of Minnesota Press.
22- Hirst, Paul (2005): Space and Power: Politics, War and Architecture, Polity press
23- Salter, Mark B. (2008): When the exception becomes the rule: borders, sovereignty, and citizenship, Citizenship Studies, 12:4, 365-380
24- Said, Edward W. (1995): The Politics of Dispossession: The Struggle for Palestinian Self-Determination, Pantheon Books.
25- Schmitt, Carl (2005): Political Theology: Four Chapters on the Concept of Sovereignty, Translated by George Schwab, University of Chicago Press.
26- Schmitt, Carl (2006): The Nomos of the earth in the international law of the Jus Publicum Europaeum, Translated and Annotated by G. L. Ulmen, Telos Press Publishing.
27- Smith, Neil (2005): the endgame of globalization, Routledge.
28- Nail, Thomas (2016): Theory of border, Oxford
29- Nail, Thomas (2016): Migration and Terrorism after the Paris Attacks, Studies in Ethnicity and Nationalism: Vol. 16, No. 1
 
  پي‌نوشت‌ها:

 


[2]Trump hails `new chapter in American greatness` in Congress speech (March 2017). The Guardian. Retrieved from https://www.theguardian.com/us-news/2017/feb/28/donald-trump-congress-speech-first-presidential-address
[3] Trump holds executive order signing ceremony; doesn`t sign executive orders (2016, Aug). Washingtonpost. [Video File] Retrieved from http://www.washingtonpost.com/video/politics/trump-says-he-will-build-impenetrable-physical-tall-powerful-beautiful-border/2016/08/31/34eceacc-6fb6-11e6-993f-73c693a89820_video.html
[4] Here`s Donald Trump`s Presidential Announcement Speech (2016, Jun). Time. Retrieved from http://time.com/3923128/donald-trump-announcement-speech/
[5]Trump says he is willing to `close government` to build Mexico wall (2017, Aug). BBC. [Video File] Retrieved from http://www.bbc.com/news/world-us-canada-41020779  
[6] Baczynska, G., and Ledwith, S. (2016, Apr). How Europe built fences to keep people out. Reuters. Retrieved from http://www.reuters.com/article/us-europe-migrants-fences-insight-idUSKCN0X10U7
[7]Mohdin, A. and Collins, K. (2016, Oct). This is what happens when we build walls and fences to keep people out. Quartz. Retrieved from http://qz.com/783678/this-is-what-happens-when-we-build-walls-and-fences-to-keeppeople-out/
[8] Ross. A. (2016, Sep). Work begins on Calais wall to stop refugees trying to board Lorries to UK. The Guardian. Retrieved from https://www.theguardian.com/uk-news/2016/sep/20/work-calais-wall-refugees-lorries-uk 
[9] Calais migrants: Work to start on UK-funded wall (2016, Sep). BBC. Retrieved from http://www.bbc.com/news/uk-politics-37294187
[10] Lewis. Martin W. (2011, May). The Iran-Pakistan Border Barrier. Geocurrents. Retrieved from http://www.geocurrents.info/geopolitics/the-iran-pakistan-border-barrier 
[11]ترکيه ساخت ديوار در مرزهاي خود با ايران را آغاز کرد. (اردبيهشت 96). ايرنا.  بازيابي‌شده از
[12] Fraser. Christian (2009, Dec). Egypt starts building steel wall on Gaza Strip border. BBC.  Retrieved from http://news.bbc.co.uk/2/hi/8405020.stm
[13] Jacobs, B. (2016, Sep). Donald Trump links Mexico border wall plan to Israel’s ‘successful’ separation barrier. The Guardian. Retrieved from https://www.theguardian.com/world/2016/sep/26/donald-trump-links-mexico-border-wall-plan-to-israels-successful-separation-barrier
 

 

 

 

 
۰۷شهريور۱۳۹۶  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©