لئون تروتسکی و هنر انقلابی

نوشتۀ میشل لُوی، ترجمۀ صالح نجفی

دریافت فایل مقاله

 

 

 

26 اوت 2020

 

به مناسبت هشتادمین سالمرگِ لیِو داویدُویچ برونشتاین (1940-2020).

 

     هشتاد سال پیش، در اوت 1940، لئون داویدُویچ تروتسکی به دست رامون مِرکادِر[1] ترور شد، مأمور متعصب و متحجّرِ سازمان اطلاعاتِ استالین. این واقعۀ تراژیک امروز، فراتر از حلقۀ هواداران تروتسکی، زبانزد عام و خاص است، و این آوازه تا اندازه‌ای مرهون رمان مردی که عاشق سگ‌ها بود، اثر نویسندۀ کوبایی لئوناردو پادورا، است.

     لئون داویدِویچ برونشتاین، از رهبران انقلاب شوروی، پایه‌گذارِ ارتش سرخ، مخالف سرسخت مکتب استالین، پایه‌گذار بین‌الملل چهارم، دستاوردهایی اساسی برای پیشبرد تفکر و استراتژی‌های مارکسیسم داشت: نظریۀ انقلاب مداوم، برنامۀ گذار، تحلیل رشد ناموزون و مرکب، و بسیاری دیگر.

     کتاب او، تاریخ انقلاب روسیه (1930)، یکی از مهم‌ترین متون مرجع در زمینۀ انقلاب اکتبر شد: یکی از کتاب‌هایی که چه‌گوارا در کوه‌های بولیوی همراه داشت و پس از جان‌باختنش یافت شد همین اثر تروتسکی بود. بسیاری از نوشته‌های تروتسکی را هنوز که هنوز است در قرن بیست‌ویکم می‌خوانند و این در حالی است که نوشته‌های استالین و ژدانف در غبارگرفته‌ترین قفسه‌های کتابخانه‌ها خاک می‌خورند و هیچ‌کس یادی از آنها نمی‌کند.

     می‌توان بعضی تصمیم‌های او (کرُنشتات!)[2] را به نقد کشید و اقتدارگراییِ مشهود در بعضی نوشته‌های دورۀ 21-1920 او را زیر سؤال برد (مانند کتابی که در 1920 در پاسخ به کارل کائوتسکی منتشر کرد: تروریسم و کمونیسم)؛ اما هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که او یکی از بزرگترین شخصیت‌های انقلابی قرن بیستم است.

     لئون تروتسکی در ضمن اهل فرهنگ و مردی بسیار فرهیخته بود. کتاب کم‌حجم او، ادبیات و انقلاب (1924)، نمونۀ چشمگیرِ دلبستگی او به شعر و ادبیات و هنر است. اما یک مورد هست که بهتر از دیگر کوشش‌های قلمی تروتسکی این جنبۀ شخصیت او را برای ما روشن می‌کند: او به‌همراه آندره برُتُن مانیفستی دربارۀ هنر انقلابی نگاشت. این سند نادر سرشار است از مایه‌های «مارکسیسمِ لیبرتاریَن»، شاخه‌ای از مارکسیسم که تأکید دارد طبقۀ کارگر برای تعیین سرنوشت خویش نیازی به وساطت یا مساعدتِ حزب پیشتاز یا دولت (که فرجامش شکل‌های مختلف اقتدارگرایی است) ندارد و از این حیث با آنارشیسم قرابت دارد و یکی از جریان‌های اصلی سوسیالیسمِ آزادی‌گرا محسوب می‌شود. در این پاسداشت مختصر به مناسبت سالمرگِ تروتسکی مایلم از این مقطع شگفت‌آور از زندگی او یاد کنم.

     در تابستان 1938، دو سال پیش از ترور تروتسکی، برُتُن و تروتسکی در مکزیک با هم دیدار کردند، پای کوه‌های آتشفشانِ پوپوکاتِپِتل و ایستاکسیئوتال. مقدمات این دیدار تاریخی را پی‌یِر ناویل فراهم ساخت. ناویل (1903-1993) جامعه‌شناس فرانسوی و نویسنده‌ای سوررئالیست و رهبر نهضت پیروان تروتسکی در فرانسه بود.

     ناویل، با وجودِ بحث و جدل داغی که در سال 1930 با برُتُن داشته بود، در نامه‌ای به سال 1938 به تروتسکی از برُتُن به عنوان مرد شجاعی یاد کرد که، بر خلاف بسیاری از روشنفکران دیگر، هیچ تردیدی در مورد محکوم‌کردنِ علنی فضاحتِ دادگاه‌های نمایشیِ مسکو به دل راه نداده است. در نتیجه تروتسکی پذیرفت که میزبان برتن باشد. برُتُن به‌همراه شریک زندگیش ژاکلین لامبا سوار بر قایق روانۀ مکزیک شد. لامبا (1910-1993) نقاش بود و نزدیک به ده سال همسر آندره برتن. در سال 1943 از او جدا شد.

     تروتسکی آن زمان در خانۀ آبی می‌زیست. خانه مال دیِگو ریوِرا و فریدا کالو بود، دو هنرمندی که با او هم‌رای و هم‌فکر بودند و با مهمان‌نوازی تمام پذیرای او شده بودند (چند ماه بعد، رابطه‌شان به تلخی به‌هم خورد). در همین خانۀ بزرگِ واقع در منطقۀ کویوآثانِ مکزیکوسیتی بود که برتُن و لامبا طی اقامت‌شان در مکزیک ساکن شدند.

     این دیداری غافلگیرکننده بود میان دو شخصیتی که به‌ظاهر قطب مخالف همدیگر بودند: وارث انقلابیِ عصر روشنگری و رمانتیکی خیال‌پرداز که در ابرها سیر می‌کرد؛ پایه‌گذار ارتش سرخ و آغازگر ماجراجویی‌های سوررئالیسم.

     رابطۀ دو مرد نابرابر بود: برُتُن با تمام وجود انقلاب اکتبر را ستوده بود اما تروتسکی، گرچه برای شهامت و صراحت شاعر فرانسوی ـــ یکی از انگشت‌شمار روشنفکران چپ‌گرای فرانسویِ مخالفِ رژیم استالین ـــ احترام قائل بود، فهم جنبش سوررئالیسم برایش آسان نبود. تروتسکی از منشی‌اش، ژان وَن اِیجه نُرت[3]، خواسته بود اسناد عمدۀ جنبش سوررئالیسم و کتاب‌های خودِ برُتُن را تهیه کند، اما این عالَم فکری برایش به‌کلی بیگانه بود. ذائقۀ ادبی او بیشتر متمایل به نویسندگان بزرگ مکتب رئالیسمِ قرن نوزدهم بود تا به آزمونگری‌های عجیب و غریبِ شاعران سوررئالیست.

     ژاکلین لامبا در مصاحبه‌ای با آرتورو شوارتس (شاعر و نویسنده و پژوهندۀ هنر و نمایشگاه‌گردان ایتالیایی و گردآورِ آثار دادائیست‌ها و سوررئالیست‌ها) می‌گوید مواجهۀ دو مرد ابتدا بسیار گرم و صمیمانه بوده: همه به وجد آمده بودیم، حتی لیِو داویدُویچ. بی‌درنگ آغوش برای هم وا کردیم. ل. د. واقعاً از دیدار آندره خوشوقت بود. خیلی مشتاق می‌نمود.

     اما این اولین گپ‌وگفت در مسیری کمابیش اشتباه افتاد. به گواهیِ وَن ایجه نُرت: پیرمرد به‌سرعت بحثی دربارۀ واژۀ سوررئالیسم راه انداخت تا در برابر سوررئالیسم از رئالیسم دفاع کند. منظورش از رئالیسم دقیقاً معنایی بود که امیل زولا به این واژه داده بود. شروع کرد به صحبت دربارۀ زولا. برُتُن اولش بفهمی‌نفهمی جا خورد. ولی با حواس جمع گوش می‌کرد و دنبال کلماتی می‌گشت که بتواند جنبۀ شاعرانۀ آثار زولا را وصف کند. (بنگرید به مصاحبۀ یان وَن ایجه نُرت با آرتورو شوارتس).

     موضوع‌های اختلاف‌انگیز دیگری هم پیش آمد، به‌ویژه دربارۀ «بختِ عینی»[4] که مفهومی ارجمند نزد سوررئالیست‌ها بود. بدفهمی عجیب و غریبی بود: بخت عینی از نظر برُتُن یکی از منابع الهام شعر بود اما تروتسکی آن را مصداق زیر سؤال بردنِ ماتریالیسم می‌دید. با این‌حال، با وجود این اختلاف نظر، انقلابیِ روس و شاعر فرانسوی زبانی مشترک یافتند: بین‌الملل‌گرایی، انقلاب، آزادی.

     ژاکلین لامبا از وجود قرابت‌ها یا (به مفهومِ گوته‌ای-وبریِ کلمه) میل‌های ترکیبی میان این دو مرد سخن می‌گوید. گفتگوهایشان به زبان فرانسه بود که لیِو داویدویچ آن را روان به‌کار می‌برد. به اتفاق هم به سیاحت و سیر آفاق مکزیک رفتند و از مکان‌های سحرآمیز تمدن‌های عصر ماقبل کریستف کلمب دیدن کردند و به آب رودخانه‌ها زدند تا با دست ماهی بگیرند. عکس مشهوری هست که آن دو را در آن گرم صحبتی دوستانه می‌بینیم، نشسته کنار هم میان بوته‌های به‌هم‌تنیدۀ زیر درختان، پای‌برهنه، پس از یکی از همین ماهی‌گرفتن‌ها.

     این دیدار، سایشِ این دو سنگ آتشفشانی به همدیگر، جرقه‌ای آفرید که هنوز که هنوز است تابناک است: مانیفست هنر انقلابیِ مستقل. به اعتقاد وَن ایجه نُرت، برُتُن پیش‌نویسی تهیه کرد که تروتسکی آن را ویراست و حرف‌های خودش را (به روسی) بدان افزود.

     این متن سندی است از کمونیسمی لیبرتاریَن، متنی ضد فاشیسم و معاند با استالینیسم. متنی است که بر رسالت انقلابی هنر و ضرورت استقلال آن از دولت‌ها و دستگاه‌های سیاسی پای می‌فشارد. و از وجوب تشکیل اتحادیۀ بین‌المللی دفاع از هنر انقلابی مستقل می گوید (FIARI).

     فکر تهیۀ این سند را تروتسکی مطرح کرد، آندره برتن آن را درجا پذیرفت. اگر نگوییم تنها سند باید گفت از انگشت‌شمار سندهایی است که پایه‌گذار ارتش سرخ به‌اتفاق شخصی دیگر تحریر کرد. این سند را که برآیند گفتگوها و بحث‌های دور و دراز و تبادل نظرها و احتمالاً گاه اختلاف نظرها بود آندره برتن و دیگو ریورا، استاد بزرگ مکزیکیِ نقاشی دیواری که در آن زمان هوادار دوآتشۀ تروتسکی بود (آخر، اندکی بعد میانه‌شان به‌تلخی به‌هم خورد)، امضا کردند.

     این دروغ کوچکِ خالی از غرض نتیجۀ این اعتقاد راسخ بلشویک پیر بود که مانیفست‌های هنری را فقط هنرمندان باید امضا کنند. متن مانیفست لحن لیبرتاریَنیِ قدرتمندی دارد، به‌ویژه ضابطۀ پیشنهادیِ تروتسکی مبنی بر اینکه، در یک جامعۀ انقلابی، هنرمندان باید به شیوه‌ای آنارشیستی کار کنند، یعنی با آزادی نامحدود.

     در بند دیگری از سند، با اعلام «آزادی عملِ کامل در هنر» مواجه می‌شویم. برُتُن پیشنهاد کرده بود استثنایی قائل شوند: «مگر آزادی عملی مغایر با انقلاب پرولتریایی»، اما تروتسکی ترجیح داد این متمم حذف شود. همدلی و همداستانی برتن با آنارشیسم شهرۀ عام و خاص است ولی شگفتا که «آزادخواه»ترین عبارت‌ها در این مانیفست از قلم تروتسکی برون تراوید.

     مانیفست بر تقدیر انقلابیِ هنر اصیل پای می‌فشارد، هنری که نیروهای دنیای درون را به مصافِ واقعیت تحمل‌ناپذیرِ حاضر می‌برد. این فکر که ظاهراً ملهم از گنجینۀ افکار فروید است از کدام‌یک بود، برُتُن یا تروتسکی؟ چه فرق می‌کند؟ مهم این است که دو مرد انقلابی، یکی شاعر و دیگری رزمنده، توانستند بر سر متنی واحد توافق کنند.

     و شگفتا که اصول بنیادین سند همچنان موضوع روزند، گیرم که سند محدودیت‌هایی هم دارد، شاید به جهت بستر تاریخیِ تحریرش. برای مثال، نویسندگان مانیفست به وضوح تمام موانعی را که دولت‌ها بر آزادی هنرمندان تحمیل می‌کنند محکوم می‌کنند، خاصه (اما نه‌فقط) دولت‌های تمامیت‌خواه. اما عجبا که هیچ بحثی و نقدی دربارۀ موانع ناشی از بازار سرمایه‌داری و بت‌شدن کالاها (= فتیشیسم کالایی) در این نظام مطرح نمی‌کنند.

     سند عبارتی را از نوشته‌های مارکس جوان نقل می‌کند که به‌صراحت می‌گوید، «نویسنده تحت هیچ شرایطی نباید فقط برای پول‌درآوردن زندگی کند و بنویسد»؛ اما تروتسکی و برُتُن در شرح این عبارت، به‌جای تحلیل نقش پول در فاسدکردن هنر، خود را محدود می‌کنند به محکوم‌کردن «قید و بندها» و «انضباط‌هایی» که به بهانۀ «مصلحت دولت» بر هنرمندان تحمیل می‌شود.

     فقدان این تحلیل وقتی بیشتر به‌چشم می‌آید که ضدیت غریزی هر دو نویسنده را با سرمایه‌داری به یاد آوریم: مگر برتن سالوادور دالی را موقعی که پولکی و مادّی شد با لقب «آویدا دُلارس» ننواخت؟[5] همین خلأ را در آگهی و بروشورِ مجلۀ FIARI می‌بینیم، مجله‌ای که منادی جنگ با فاشیسم و استالینیسم و مذهب بود: نامی از سرمایه‌داری نمی‌رود.

     مانیفست در پایان خوانندگانش را دعوت می‌کند به خلق نهضتی وسیع، قسمی بین‌الملل هنرمندان، اتحادیۀ بین‌المللی هنر انقلابی مستقل، دربرگیرندۀ همۀ کسانی که آرمان‌های خود را در روح کلی سند منعکس می‌بینند. برتن و تروتسکی می‌نویسند، در چنین نهضتی مارکسیست‌ها می‌توانند دست در دست آنارشیست‌ها گام بردارند... به شرط آنکه هر دو گروه بی‌هیچ سازشی پیوند خود را با روح ارتجاعی پلیس قطع کنند، خواه این روح در یوسیف استالین متجسد شود خواه در بندۀ زرخریدش خوان گارسیا اُلیوِر (آنارکوسندیکالیست انقلابیِ اسپانیایی و وزیر دادگستری جمهوری دوم اسپانیا و از چهره‌های اصلی آنارشیسم در آن کشور). یک قرن بعد، این دعوت به اتحاد مارکسیست‌ها و آنارشیست‌ها یکی از جالب‌توجه‌ترین جنبه‌های سند و به‌روزترین موضوع‌های آن است.

     باری: محکوم‌کردنِ استالین که مانیفست او را خائن‌ترین و خطرناک‌ترین دشمنِ کمونیسم وصف کرده امری ضروری بود ولی آیا واقعاً لازم بود گارسیا اُلیور را «بندۀ زرخرید» استالین بخوانند، هم‌رزمِ بوناونتورا دوروتی، پیکارگر بزرگ آنارشیست دلاوری که در 1936 در نبرد مادرید جان باخته بود. گارسیا الیور رهبر اتحادیۀ آنارشیست‌های ایبریا و قهرمان مقاومت ظفرنمون در برابر فاشیست‌ها در بارسلونا (1936) بود.

     آری، الیور در کابینۀ اولین دولت جبهۀ خلق به رهبری لارگو کابایِرو وزیر بود (در 1937 استعفا کرد)، و نقش او در نبرد میان استالینیست‌ها و آنارشیست‌ها (مستظهر به حزب اتحاد مارکسیستی کارگران اسپانیا) در بارسلونا در مۀ 1937 بسیار مناقشه‌انگیز بود، چراکه او درصدد مذاکره برای آتش‌بسِ موقت بین دو اردوگاه متخاصم بود. ولی هیچ‌یک از این‌ها دلیل نمی‌شود او را سرسپردۀ بناپارتِ شوروی بخوانیم. (الیور در 1980 در مکزیک جان سپرد).

     اندکی پس از نشر مانیفست، اتحادیۀ بین‌المللی هنر انقلابی مستقل تشکیل شد؛ اتحادیه موفق شد نه‌تنها هواداران تروتسکی و دوستداران برُتُن را گرد هم آورد، موفق شد آنارشیست‌ها و نویسندگان و هنرمندان مستقل را هم جذب کند. اتحادیه مجله‌ای هم منتشر می‌کرد به نام کله (= کلید) با سردبیری موریس نادو که آن زمان پیکارجوی تروتسکیست جوانی شیفتۀ سوررئالیسم بود (او نخستین تاریخ سوررئالیسم را در 1946 نوشت و منتشر کرد).

     ناشر مجله لئو ماله بود و هیأت تحریریه‌اش متشکل بود از: ایو آلگره، آندره برُتُن، میشل کُلینه، ژان ژونو، موریس اِن، پی‌یر مابی، مارسل مارتینه، آندره ماسُن، آنری پولای، ژِرار رُزنتال و موریس وولِنس.

     نویسندگان مقالات عبارت بودند از ایو آلگره، گاستن بشلار، آندره برتن، ژان ژونو، موریس اِن، ژرژ اِنان، میشل لیریس، پی‌یر مابی، روژه مارتن دو گار، آندره ماسُن، آلبر پارا، آنری پاستورو، بنژامن پِره، هربرت رید، دیگو ریورا و خود لئون تروتسکی. از این نام‌ها می‌توان تا حدودی پی به توانایی عظیم اتحادیه برای گردهم‌آوردنِ چهره‌های بس متنوع سیاسی و فرهنگی و هنری برد.

     فقط دو شمارۀ مجلۀ کله درآمد: شمارۀ اول در ژانویۀ 1939 و شمارۀ دوم یک ماه بعد. عنوان سرمقالۀ شمارۀ اول این بود، «وطن بی‌وطن!». مقاله اخراج و حبس بدون تفهیم اتهامِ مهاجران خارجی را به‌دست دولت ادوار دالادیه (سیاستمدار سوسیالیست و چپِ میانه‌رو و نخست‌وزیر فرانسه در آغاز جنگ دوم) محکوم کرد، مسأله‌ای که هنوز موضوع روز ماست.

     اتحادیۀ هنر انقلابی تجربه‌ای زیبا در تاریخ مارکسیسم لیبرتاریَن بود: خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود. در سپتامبر 1939، آغاز جنگ دوم عملاً به عمر اتحادیه پایان داد.

 

 

این مقاله ترجمه‌ای است از:

http://www.versobooks.com/blogs/4838-leon-trotsky-and-revolutionary-art

 

 

پی‌نوشت: در 1965، دوست ما میشل لوکِن (فعال سیاسی فرانسوی که در فوریۀ 2020 در 98سالگی درگذشت) که آن‌وقت یکی از رهبران حزب کمونیست‌های بین‌الملل‌گرا، شاخۀ فرانسوی بین‌الملل چهارم، بود به گروه سوسیالیست‌ها پیشنهاد کرد اتحادیه را از نو پی ریزند. به نظر می‌رسد آندره برتن از این پیشنهاد بدش نیامد اما عاقبت در بیانیه‌ای جمعی آن را رد کرد، بیانیه‌ای به تاریخ 19 آوریل 1966 و با امضای فیلیپ اودوئن، ونسان بونور، آندره برتن، ژرار لوگران، ژوزه پی‌یر و ژان شوستر به نمایندگی از جنبش سوررئالیسم.

یادداشتی راجع به کتابشناسی: در کتاب آرتورو شوارتس با عنوان آندره برُتُن، تروتسکی و آنارشی (پاریس، 1974)، متن مانیفستِ اتحادیۀ بین‌المللی هنر انقلابی مستقل و نیز همۀ نوشته‌های برتن دربارۀ تروتسکی آمده است، به انضمامِ مقدمۀ تاریخی جانداری به قلم شوارتس (که توفیق مصاحبه با خود برتن هم نصیبش شده بود)، ژاکلین لامبا، ژان وَن ایجه نُرت و پی‌یر ناوی. یکی از دل‌انگیزترین سندها در این مجموعه سخنرانیِ برتن است در مراسم خاکسپاریِ ناتالیا سِدُوا تروتسکی در سال 1962 در پاریس. برتن پس از ادای احترام به این بانو که از شاهدان عینیِ نظرگیرترین نبرد ظلمت و نور بود سخنان خود را با ابراز این امید لجوجانه به پایان رساند: روزی خواهد رسید که با رعایت حق و انصاف دربارۀ تروتسکی سخن خواهند گفت، نه‌فقط دربارۀ شخص او بلکه دربارۀ افکاری که زادۀ دَمِ همت او بودند.

 

ترجمه به انگلیسی از دیوید فِرنباک

 

 

 


[1]. خَیمه رامون مرکادر دل ریو (1913-1978) کمونیستی اسپانیایی و مأمور کمیساریای خلق در امور داخلی بود که تروتسکیِ بزرگ را در مکزیکوسیتی به تاریخ اوت 1940 به ضرب کلنگ کوهنوردی کشت. به مکافات این جنایت، مرکادر بیست سال در مکزیک حبس کشید. استالین به او نشان غیابیِ لنین داد. در 1961 که از زندان آزاد شد، به او لقب قهرمان اتحاد شوروی دادند. بعد از آن زندگیش بین دو کشور کوبا و شوروی گذشت تا سرانجام در 65سالگی در هاوانا مرد.

[2]. شورش کرُنشتات عنوانِ قیام ملوانان و سربازان و غیرنظامیانِ شهر ساحلیِ کرُنشتات علیه بلشویک‌ها بود که در رأس قدرت جمهوری فدراتیو سوسیالیستی روسیه شوروی قرار گرفته بودند. این آخرین شورش جدی علیه رژیم بلشویک‌ها در خاک روسیه در دورۀ جنگ داخلی روسیه بود که کل کشور را درنوردید. شورش در اول مارس 1921 آغاز شد، در استحکامات دریاییِ شهر، واقع در جزیرۀ کاتلین در خلیج فنلاند. کرُنشتات پایگاه سنتیِ ناوگان روسیه در بالتیک بود. شورش کرنشتات شانزده روز دوام آورد...

[3]. مورّخ منطق ریاضی که از 1932 تا 1939 منشی شخصیِ تروتسکی بود و تا 1947 از فعالان تروتسکیست در آمریکا بود. در 1986 از دنیا رفت.

[4]. سوررئالیسم در مقام نظر هم قسمی معرفت‌شناسی است هم مجموعه‌ای از روال‌های عملی. جنبش سوررئالیسم در سراسر تاریخ دراز و مشارکان فراوانش، وسایل معرفتی خاص خودش را تدارک دیده است تا زمینه را مهیّای تغییر انقلابی در زندگی آدم‌ها و در جهان سازد. تأکید بر اتوماتیسم (= خودکاری) در جریان تأسیس سوررئالیسم که آندره برُتُن در اولین مانیفست جنبش بر آن تأکید نهاد جزء دوم تعریف او از سوررئالیسم را یعنی جزء فلسفی تعریف او را تحت‌الشعاع قرار داده است. به گفتۀ او، سوررئالیسم مبتنی است بر اعتقاد به واقعیت برترِ صورت‌هایی از تداعی‌های قبلاً مغفول. بدین‌قرار، حسِ وحدت در سوررئالیسم نه محصول فرافکنیِ یک امر مثالی یا مطلقِ متعالی، خواه هگلی خواه مالارمه‌ای، بلکه قلمروی زمینی است، فضای مواجهه‌ای است که امکان تحقق عینی نقطۀ برینی را فراهم می‌سازد که در آن تناقض‌ها رفع می‌شوند. ترس از تصادف (یا امکان خاص) در دیدگاه مالارمه از محدودیت‌هایی پرده برمی‌گیرد که سوررئالیسم به‌نحو اعم در جنبش سمبولیسم می‌بیند. بخت عینی سنتز فعالی است میان ذهنی و عینی، نسبت‌دادنِ میل درونی به امور واقع عینی به هوای دخل و تصرف در آنها در جهت برآوردن خود. برآوردن میل هرگز سرراست صورت نمی‌پذیرد؛ بدین‌اعتبار، بخت عینی تجربه‌ای غریب (به معنای فرویدی کلمه) است و با همان جابه‌جایی‌ها و متراکم‌سازی‌هایی همراه است که بارزۀ رؤیاها و ناخودآگاه آدمی‌اند. بخت عینی به میل به چشم علیتی در میان وقایعی می‌نگرد که قوۀ شناخت عقلی ما پیوندشان را تصادف محض می‌انگارد و بدین‌سان بخت عینی عبارت است از جستجویی که ظاهری سراپا مغایر عقل دارد و با این‌حال تحقق میل، در فرهنگی که بر مدار میل‌های کاذبِ مجعول می‌گردد، به تعبیری عقلی‌ترین هدف ممکن می‌نماید. بنگرید به:

Surrealism: Key Concepts, edited by Krzysztof Fijalkowski, Michael Richardson.

[5]. برتن این ترکیب اسپانیایی را با جابه‌جاکردن حروف نام سالوادور دالی ساخت. وقتی کار دالی بیش از پیش حالت تجاری یافت و سرآخر از جنبش سوررئالیست‌ها اخراج شد، برتن این لقب را به او داد: سالوادورِ دلارپرست.

نقل مطالب با ذکر نشانی سایت مجاز است.