خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      بازگشت به یادداشت‌ها

بازگشت‌پذيري و جبران‌ناپذيري
نویسنده: امير کمالي

 

 اگر قرار باشد براي فهم «شهادت» مفهومي تمثيلي را منظور قرار دهيم، شايد مناسبترين مفهوم «بازگشت‌‌‌پذيري» باشد. همان‌‌‌گونه که پسوند «پذيري» خاطرنشان مي‌‌‌کند که از نوعي امکان سخن مي‌‌‌گوييم، به همان ميزان نيز محدوده‌‌‌ي عملياتي شدن اين امکان مسئله برانگيز مي‌‌‌شود. آنگاه توانش شهادت در بازگشت، ديگر پيشاپيش امري الاهياتي نخواهد بود. شهادتِ در بازگشت «شهادت کور» است، گم شدن در حفره‌‌‌ها، محو شدن در تناقض‌‌‌ها يا حتي مرگ‌‌‌هاي ناديدني در زندان‌‌‌ها.  به همين دليل در اينجا تفکيکي بايد بکار بست که زماني امانوئل لويناس در باب دو وجه مختلف از شهادت مطرح ساخته بود: نخست شهادت به منزله‌‌‌ي «امري مبتني بر معرفت و مضمون پردازي» که روند تجربي خاصي از امري خاص را نشان مي‌‌‌دهد که هر چند اتفاق افتاده و گذشته است، اما در هيئت خاطره يا مضمون امکان بازگشت دارد و دوم به مثابه‌‌‌ي «وجهي از تجلي و ظهور» که بيشتر بر ساز و کار هستي شناسانه‌‌‌ي آن بازگشت تأکيد مي‌‌‌گذارد. از هر کدام از دو راه مواجهه با آن که پيش برويم، مفهوم شهادت با عميق‌‌‌ترين لايه‌‌‌هاي «ياد» و «خاطره» در هم تنيده است. ساختِ شهادت در آنِ واحد شکل‌‌‌گيري و ساختِ «ياد» و «خاطره» است. «ياد» به منزله‌‌‌ي امري کرونولوژيک و گردن نهنده بر منطق زمان پيشرفت، همچون يادبودها و بزرگداشت‌‌‌ها و بناهاي يادبود براي شهداي گمنام و البته بسيار مطيع، رام و سربه‌‌‌راه؛ و «خاطره» به مثابه‌‌‌ي امري کايروتيک، خطير و البته پيش بيني ناپذير، سرکش و طاغي. هسته‌‌‌ي مرکزي و اصليِ اولي را مي‌‌‌شود در نظام تکرارشونده‌‌‌ي يادآوري ديد و هسته‌‌‌ي دست نيافتني و نمادين نشدنيِ دومي را مي‌‌‌توان اينگونه درک کرد که در هر زماني مترصّد ظهور است. در اولي با نوعي احضار مکانيکي و منظم مواجه‌‌‌ايم و در دومي با تأمّل بر نوعي «امکانِ نوظهوري» يا بازگشت پذيري. اما از آنجا که هر تلاشي براي جبران شهادت يا انتقام آن از امکانيت بازگشت بيرون مي‌‌‌ماند، نتيجتاً مسئله‌‌‌ي شهادت نه تنها عميقاً تلافي نخواهد شد بلکه بر عمق جبران ناپذيري آن افزوده خواهد شد. تنها آنجا که شهادت، تمام شده و بدون هيچ گونه امکان بازگشت تلقي شود، جبران ناپذيري آن آغاز خواهد شد. از اين رو قتل عام زندانياني که در واپسين روزها يا ماه‌‌‌هاي محکوميت خود بسر مي‌‌‌برند نه تنها بر شهادت ديگران پرتو نمي‌‌‌افکند بلکه اساساً آن را جبران ناپذير رها خواهد کرد. به همين صورت تلاش موازي براي يادبود و گراميداشت شهادت يا اعطاي امتيازات به بازماندگان يک شهيد در کنار تلاش به منظور حذف نام و خاطره‌‌‌ي قربانيانِ در بند نه اولي را جبران پذير مي‌‌‌کند و نه سدي در مقابل بازگشت پذيري دومي بنا مي‌‌‌نهد.

بازگشت‌‌‌پذيري مکرراً محل حمله و محمل کنايه نيز بوده است. سيمون وي بارها در معرض اين انتقاد قرار مي‌‌‌گرفت که او به واسطه‌‌‌ي امکان بازگشت به زندگي مرّفه هيچگاه نخواهد توانست عمق محنت را تجربه کند. با اين حال شقّ ديگر اين قضيه چندان مورد توجه قرار نگرفت. اين که سيمون وي تلاش مي‌‌‌کرد همچون کارگران کار کند، در مکاني که آنها مي‌‌‌خوابيدند بخوابد و از غذايي که آنها مي‌‌‌خوردند بخورد؛ اساساً به اعتبار همان امکان بازگشت، توانش يا امکان عملي خود را باز مي‌‌‌يافت. چنين بازگشتي از دو وجه بيرون نبود: يا بازگشت از گردش توريستي و فوران يادآوري در قالب بيان تجربه‌‌‌هاي رنگارنگ؛ و يا گزارش صادقانه‌‌‌ي يک يا چند نويسنده‌‌‌ي معدود به تاريخ فکري و فلسفي. براي نماينده‌‌‌ي اعزام شده از ساحت تفکر به سمت قلمرو عمق يابنده‌‌‌ي محنت نخستين امکاني که بايد در نظر گرفته شود بازگشت پذيري است. او در چنين بازگشتني امکان «شهادت دادن» مي‌‌‌يابد و البته چنين امکاني در «شهادت يافتن» زائل مي‌‌‌شود.

درک «خاطره شهادت» نه به منزله‌‌‌ي امري علّي يا واکنشي همچون پاداشي براي چشم پوشيدن از زندگي يا براي شهادت دادن بر يک امر خاص (چرا که شهادت دادن بر يک امر نيز مستلزم چشم پوشيدن از اراده‌‌‌ي ديدن و قرار گرفتن در گرو امر مورد شهادت است، چنانکه لويناس مي‌‌‌گفت به منزله‌‌‌ي گروگاني جانشين ديگري شدن، شهادت به چهره‌‌‌ي ديگري يا شيوه‌‌‌ي تجلّي ديگري بر ذهن) بلکه بايد بر اساس نوعي همبستگي درک شود که مفهوم شهادت را ميان دو قطب «ديدن» و «چشم بستن» شکل مي‌‌‌دهد. شايد تنها به اين اعتبار است که شهيدان زندگيِ دوباره مي‌‌‌يابند. به ميانجي چشم بستن، ديدگانشان تا ابد باز مي‌‌‌شود. در اديان توحيدي، شهيدان، به ميانجيِ انطباقِ ميان مرگ و لحظه‌‌‌ي سرنوشت-ساز و کايروتيکِ زندگي‌‌‌شان، يا همان پذيرش تجلي امر نامتناهي بر ذهن، از مرگ فراتر مي‌‌‌روند. طبق گفته‌‌‌ي کتب اديان توحيدي شهيدان هيچگاه نمي‌‌‌ميمرند، آنها به طرز رازآميزي توانسته‌‌‌اند آن‌‌‌گونه که کيرکگور مي‌‌‌گفت در توفان مصائب، قاعده را به استثنا بدل کنند و در تنگناهاي «پارادوکسيکالِ ايمان»، به مرتبه‌‌‌ي «شهسواري ايمان» نائل شوند. اما تفاوت مهم آنها با ديگر شهسوارانِ ايمان، انطباق مافوقِ بشريِ لحظه‌‌‌ي تصميم، لحظه‌‌‌ي خطر و مرگ است. آنها به ميانجي شهادت دادن بر اين انطباق عظيم «شهيد» ناميده شده‌‌‌اند. شهيدان، بينندگان استثنايي تاريخ‌‌‌اند. آنان از کميت ديدن، يعني از چند و چون و دوري و نزديکيِ ابژه‌‌‌هاي در معرض ديد، به سمت نوعي نگاهِ کيفي در حرکت‌‌‌اند و در اين مسير توانسته‌‌‌اند به کنه بصيرت دست يابند و حتي از آن فراتر رفته‌‌‌اند. وقتي پاي بصيرت و مشاهده در ميان باشد، با آنها نمي‌‌‌توان رقابت کرد. اهميت ويژه‌‌‌ي اصطلاح «شهادت‌‌‌دادن» در فرآيندهاي حقوقي نيز (اگرچه به‌‌‌صورت عيني و بوروکراتيک، ولي) حقيقتاً ناظر بر همين مسئله است. به اين اعتبار مصطلحاتي نظير بوي شهادت، عطر شهادت يا شميم شهادت- که از قضا صرفاً گفتارهاي تبليغاتي متعلق به آرمان‌‌‌هاي عقيدتي موجود در جنگ ايران و عراق نيستند، بلکه ريشه در تمام جنگ‌‌‌هاي مذهبي در اديان ابراهيمي دارند - برگزيده مي‌‌‌شوند تا در مقام درکِ حداقليِ اين مسئله برآيند.

 از اين‌‌‌رو شايد هسته‌‌‌ي شکل دهنده‌‌‌ي هستي‌‌‌شان بازگشت‌‌‌پذيري به منظور انتقال مضمون شهادت‌‌‌شان باشد. به همين دليل از قوانين مربوط به مرگ فراتر مي‌‌‌روند. اما ادبيات چگونه با چنين شهادتي همآوردي مي‌‌‌کند؟ مي‌‌‌گوييم «همآوردي» چرا که ادبيات خود يکي از مدعيان چنين شهادتي است. درگيري با جزئياتِ استعلايي در آثار فلوبر، خصلت موناديک ابژه‌‌‌هاي رمان عظيم پروست، از امکان‌‌‌پذيري خطير انتخاب در آثار ويرجيانا ولف تا رسوب اوراد سکوت در تمثيلات کافکا؛ مقدور شدن کارکردهاي معنايي و حتي معضل کماکان باقيِ جهان و تجربه به عنوان نمودهايي از شهادت دادن ادبيات بر امر کلي است. اما آنجا که مضمون اثر ادبي خودِ اين شهادت يا وجهي از آن باشد، آنگاه متن، شهادت خود بر حقيقت را جايي جز در نمايش خودِ اين شهادت يا به نوعي احضار آن نمي‌‌‌يابد.  با اين حال کار ادبيات در اين نقطه تمام نمي‌‌‌شود زيرا بايد در مقابل لشگري از اَشکال برساخته‌‌‌ي نمايشِ شهادت مقاومت کند. به همين صورت ادبيات جنگ در ايرن و ادبيات مقاومت در بوسني، ويتنام، فلسطين يا فرانسه‌‌‌ي جنگ دوم صحنه‌‌‌ي مصافِ ميان «شهادت دادنِ ادبيات» و «نمايشِ ادبي شهادت» شد.

 در ادبيات ايران، داستان «حفره» نوشته‌‌‌ي قاضي ربيحاوي نمونه‌‌‌ي اعلايي از شهادت‌‌‌دادنِ ادبيات است. ربيحاوي از نخستين نويسندگان ادبيات جنگ هشت ساله‌‌‌ي ايران و عراق بود. شايد اين مسئله که نخستين بمب ها و خمپاره‌‌‌هاي جنگ بر روستاي محل سکونت او افتاد، تأثيري زماني در درک فاجعه نزد او داشته است. مضمون مشاهده‌‌‌ي ربيحاوي تثليثي است از مشاهده‌‌‌ي نويسنده، مشاهده‌‌‌ي متن و مشاهده‌‌‌ي قهرمان داستان او. کار ربيحاوي پرسش از مرزهاي مشاهده است. جنگ هشت ساله نيز از چنين پرسشي درباره‌‌‌ي مرزها برخاست.

مرزهاي مشاهده‌‌‌ را چشمها مي‌‌‌سازند، مرزهاي شهادت بر امر خاص را.  مرزهاي مشاهده در داستان حفره، با بيان تمثيل آيينه‌‌‌هاي هزارگونه‌‌‌ي عباس و حجله‌‌‌اش، با پيش‌‌‌کشيدن سمبول‌‌‌سازي‌‌‌هاي الگويي، نهايتاً هسته‌‌‌ي ماترياليستي خاصي را عيان مي‌‌‌کند که در پايان داستان با آن مواجه مي‌‌‌شويم. اطلاق وجه ماترياليستي به پايان داستان مسئله‌‌‌ي حائز اهميتي است. ظاهراً داستان در نخستين نظر خلاف اين را بازگو مي‌‌‌کند. در پايان داستان جاي قاتل و مقتول عوض مي-شود. نويسنده به داستان چرخشي نظير نوار موبيوس مي‌‌‌دهد. ظاهرآً پايان داستان مشخص نيست چه کسي کشته شده است. تلاش براي تأويل اين قطعه‌‌‌ي پاياني مي‌‌‌تواند از چند مسير انجام شود. نخست وجه عرفاني يا وحدت وجودي که در آن قاتل و مقتول متکثّر نيستند. روايتي از حسن بصري در متون صوفيانه وجود دارد که وقتي از او پرسيدند چرا در فلان جنگ حضور نداشته در جواب گفت: «خفتان و نيزه برگرفتم تا به مصاف روم، در ميانه‌‌‌ي راه به سرّم ندا در دادند که هاي حسن کجا مي‌‌‌روي؟ قاتل و مقتول هر دو در آتش اند.» وجه دوم، تلاش براي نشان دادن نوعي اومانيسم عقيم است که مسئله‌‌‌ي تاريخي جنگ‌‌‌ها را به شدت به روابط انتزاعي و سطحي ميان افراد و اخلاقيات فرو مي‌‌‌کاهد. در روزگار ما نشان دادن جنگ از منظر سرباز اسرائيلي يا زندگينامه‌‌‌ي تک تيرانداز آمريکايي در ادامه‌‌‌ي همين منطق قابل ردگيري است. اما پايان داستان حفره، راه سوم را پيشنهاد مي‌‌‌کند: زوال آرمان جمعي در انزواي فرديت، مسئله‌‌‌ي «بو» در مقابل عطر شهادت، پيشگويي فاجعه‌‌‌ي پايان جنگ در زندان‌‌‌ها. با اين‌‌‌حال، تا آنجا که به قضيه‌‌‌ي مشاهده مرتبط است، نقطه‌‌‌ي عزيمت داستان اعور بودن قاسم شخصيت اصلي داستان است. از اينجاي داستان، شهادت او همواره ناقص است. او نه به ياد آورده مي‌‌‌شود و نه در خاطره‌‌‌ي کسي نقش مي‌‌‌بندد. چنين شهادتي استثنايي را در دل امر شهادت مستقر مي‌‌‌کند که خود البته امري استثنايي است. رواي داستان حفره، خودِ قاسم است. او صحبتي از زندگي به ميان نمي‌‌‌آورد، هرچند مي‌‌‌خواهد از خلال خاطره‌‌‌ها پيغام رمزي محل اختفاي خود را براي آيندگان بفرستد. او که مي‌‌‌خواهد خاطره شود، اما هنوز نشده است، او همچنان در حال پيوستن است. آغاز داستان اين نکته را به طرز عجيبي نشان مي‌‌‌دهد: «چرا هيچكس نمي‌‌‌داند كه من شهيد شده‌‌‌ام؟ در حالي كه شهيد شده‌‌‌ام. به شهادت رسيده‌‌‌ام. به لقاالله پيوسته‌‌‌ام. مي پيوندم. زمستان بود هنوز هم زمستان است. زمستان و باران. آن روز نباريد. سه روز بود مرتب مي باريد. روز چهارم آفتابي شد.»

قاسم در حافظه‌‌‌ها گم شده است: «بعد آنها خيال کردند که من گم شده ام، خودم را گم و گور کرده‌‌‌ام... و هنوز در همين فکرند، هم پدرم هم مادرم و هم زري»

وجه کمدي-تراژيک داستان ربيحاوي در عدم امکان دو سويه‌‌‌ي مشاهده است. قاسم با يک چشم نابينا در جنگ گم شده است. همه گمان مي‌‌‌کنند او شهيد نشده است. اما قاسم در ميانه‌‌‌ي زندگي و شهادت با يک چشم به طرز جبران ناپذيري در گوشه‌‌‌اي مرده است. هيچ بازگشتي براي او در کار نيست.

 بازماندگان واقعه‌‌‌‌‌‌ي شهادت، تنها مي‌‌‌توانند بويي از آنچه بر شهيدان گذشته، ببرند. چرا که آنها بازمانده‌‌‌اند نه شاهد. آنها چيزي نمي‌‌‌بينند، تنها بو مي‌‌‌کشند، چرا که واقعه‌‌‌ي عظيم انطباق مرگ و کايروس را به عينه نديده‌‌‌اند. شاهدان حقيقي آنان-اند که انتهاي فاجعه را مشاهده کرده و اينک دم فروبسته‌‌‌اند. واژه‌‌‌ي شهيد به معناي کسي است که مي‌‌‌بيند و ديدن او فوقِ مرتبه‌‌‌ي ديدنِ ناظر يا بصير است که ظاهراً آنها هم به معني بيننده اند. ناظر با دو چشم مي‌‌‌بيند. هرگونه سر جنباندن به چپ و راست و جلو و عقب براي تنظيم کردن و فراچنگ آوردن موقعيت بهتري براي ديدن او را بيش از پيش مستحق چنين نامي مي‌‌‌کند. بصير مشاهده‌‌‌اي معنوي وراي ابزار ضروري ديدن دارد. در او مفهومي از تجربه و زمان جمع شده است، با اين حال همچنان مقيّد به ضروريات امر تجربي است.

 اما شهيد آيينه‌‌‌هاي هزارتايي براي ديدن دارد، همان گونه که عباس – رقيب عشقي قاسم – پس از شهادت داشت. ديدني مافوق نظاره‌‌‌ي عادي. چشم بشري محلي است براي مصاف دو نيروي مختلف‌‌‌الجهتِ اغوا و دهشت. (1) در مقابل، شهيد، فارغ از اغواگري يا مدهوش‌‌‌شدن، خود معناي غايي ديدن است: اول درجه‌‌‌ي مشاهده‌‌‌ي حضور خداوند. اما موسايي که در کوه طور از ديدن خداوند ممنوع مي‌‌‌شود، پيامبري است که به شهادت نرسيده است، پس تنها مي‌‌‌تواند بويي از آن ببرد، بجاي مشاهده‌‌‌ي ذات الهي، تنها مي‌‌‌تواند به از هم دريده شدن قلوه‌‌‌سنگ‌‌‌هايي از کوه نظر بيافکند که اينک آيينه‌‌‌هاي هزارتايي شهادت شده‌‌‌اند. شايد به‌‌‌اين دليل است که در آيين‌‌‌هاي ذکر و مراقبه در عرفان‌‌‌هاي اسلامي و يهودي، نخستين مرحله‌‌‌ي سلوک، اذعان قلبي مريد به اين حقيقت است که خداوند در مقام حقيقي‌‌‌ترين و والاترين نيروي بيننده (شهيد) است. چنين تلاش‌‌‌هايي صرفاً در پي وصول به وحدتي خيالي با سرچشمه‌‌‌هاي ديدنِ ناب باقي مي‌‌‌مانند. بدين معني مريدان عرفان، صورتک‌‌‌هاي فانتزي شهيدانِ حقيقت‌‌‌اند.

قاسم، سوژه‌‌‌ي اصليِ داستان حفره، يک چشمش را در کودکي بر اثر عارضه‌‌‌ي چشمي از دست داده‌‌‌است و بيشتر آنچه را که بعد از مرگ يا به قول خودش شهادتش يادآوري مي‌‌‌کند با همان يک چشم ديده است. با اين حال، حفره‌‌‌ي چشم او، صرفاً زخمي بر جسم نيست، بلکه بيش از آن، حفره‌‌‌اي است جبران ناپذير در دل همين نظارگي، شکافي که او را از دل استثناي شهادت جدا مي‌‌‌کند و در نهايت برخلاف شهيداني که هميشه زنده‌‌‌اند، براي ابد و به‌‌‌طرز تراژيکي در حفره‌‌‌ي جنگ مدفون مي‌‌‌سازد.

برخلاف حفره‌‌‌ي چشم قاسم که بيشتر نشاني از شوربختي و زوال تدريجي دارد، حفره‌‌‌ي جنگ يا همان سنگري که بدل به گور بي‌‌‌نام و نشان او مي‌‌‌شود، همان شرّ مطلق است. محتواي داستان حفره، سرگذشتِ شهيدي را روايت مي‌‌‌کند که «سرسام جهل» دارد (2)، نمي‌‌‌داند چرا هنوز به حسابش نمي‌‌‌آورند، حالا که شهيد شده و به لقاءالله پيوسته و در حال پيوستن است. اين بيان کميک که به شکل بي‌‌‌رحمانه‌‌‌اي در مقابل آرمان شهادت مي‌‌‌ايستد، خصلت‌‌‌نمايي غاييِ الهياتي‌‌‌کردنِ دروغينِ جنگ است و علاوه بر اين، مقياس ادبيِ کوچکي براي خود داستان در ميان روايت‌هاي وحدت‌يافته‌اي است که در سالهاي جنگ، تقليد و ادا و اطوار نظارگيِ تمام‌عيار و شهيدگونه را درمي‌آوردند. به اين معنا، داستان حفره، به شکل جبران‌ناپذيري، خود، بدل به قاسمِ ادبيات جنگ ايران و عراق مي‌شود. او «نهست ادبياتِ جنگ» است، شهيد شده آن‌هم در حالي‌که شهيد نشده، با اين‌حال، آنچه را که ديده بازگو مي‌کند و البته مي‌داند مدعيانِ ديدن نيز حقيقتاً چيزي نديده‌اند.

اما از آنجا که بحث نه بر سر کم يا زياد ديدن، بلکه بر سر «چه ديدن» است، آنچه که داستان حفره بازگو مي‌کند، روايتي است از امر جبران‌ناپذير، امري که با «ضرورتِ بي‌جبران تاريخي» معنا مي‌شود: «آنان که مرده‌اند، به راستي مرده‌اند» بدون هيچ امکان بازگشت و جبران‌پذيري. به اين اعتبار، عناصر داستان به طرز عجيبي، دائماً جبران‌ناپذير باقي مي‌مانند: حفره‌ي چشم قاسم که دهان باز کرده بود و بعد او دانست «که هست و هميشه خواهد ماند و حتي از دعاهاي مادر هم کاري ساخته نيست»، پدر بودنِ مش اسماعيل که در حقيقت پدر نبود و  نوارهاي سياه پدري‌‌‌اش براي هميشه بر پاهاي او باقي ماند، رفتنِ بي‌بازگشتِ زري در کنار عباس زير نگاه حسرت‌بارِ قاسم، آيينه‌هاي هزارتايي حجله‌ي عباس و مهمتر از همه‌ي اينها «بو». بويي که در غيابِ نظارگي، همه جا هست، بوي خاک وقتي که بر آن آب بريزند، بوي گوه در راهروهاي پاساژ... بوي مردگي در زيرزمين... بوهاي که به هر وسيله همه مي‌خواهند از دست آنها خلاص شوند. در داستان حفره، بو عنصري جبران‌ناپذير و ظاهراً در همه جا حاضر است.

از اين دست نقطه‌گذاري‌ها در کنار تأکيد بر امري که بدون دستيابي به آرمانِ والا، به شکل فاجعه‌باري از دست مي‌رود، خواننده را در جريان مخالفِ سيلاب روايت جنگ مي‌اندازد، چرا که جبران‌ناپذيري سيرتِ حقيقيِ حفره‌اي است که قاسم و نسل او در آن افتاده‌اند. حفره‌اي که با ماله و ملاط ايدئولوژيِ وحدت‌بخشِ جنگ، موقتاً هموارش کرده بودند.

 تنها چيزي که قاسم در اوج بي‌پناهي تمام‌عيار به شکل اعورانه‌اي مي‌بيند، از دست رفتن ابژه‌هاي ضروري حيات – ولو چيزهاي حقير و جزئي– است، لذتِ شنيدن شق شق شق آدامس جويدن زري که در کنار تق تق تقِ تيراندازي جزئي از همان نشانه‌هاي صوتي در داستان است که البته نسبت به حساسيت‌هاي دقيقي که بر بو ايجاد شد، - به درستي - تمرکز کمتري بر آن روا داشته شده‌است. از دست رفتن کارکرد ابژه‌‌‌هاي زندگي، بي‌پناهيِ بي‌بازگشتي را به سوژه‌ي داستان تحميل مي‌کند و نهايتاً او را به سمت جنگ به پيش مي‌برد، جنگي نه با دشمن و نه با خود، بلکه با زندگيِ ظاهراً جمعي و آرمان يافته، زندگي‌اي که در ان تمام چيزهاي مادي و رو به زوال با وعده‌ي دستيابي به مشاهده‌اي الاهياتي تضمين شده است.

داستان به ما مي‌گويد چنين به استقبالِ مرگ رفتن، زاييده‌ي وحدتي است که در سايه‌ي آن نه تنها هيچ عنصري از حيات باقي نمانده يا به دست نمي‌آيد، بلکه موجِد همان نيروي رواني نابهنجاري است که سرانجام کسي که امر جبران‌ناپذير را ديده، قاتلش را در سيماي خودش مشاهده مي‌کند. به همين دليل بعد از مرگ، مثل شهيدان که بر همه چيز نظاره مي‌کنند، چيزي نمي‌بيند بلکه تنها، چيزهايي را که پيشتر با همان يک چشم ديده بود به ياد مي‌آورد. او حتي نمي‌داند که چرا به سراغش نمي‌آيند، چرا کسي باور نمي‌کند که او به لقاءالله پيوسته است. چرا نامش را در ليست شهداء ثبت نمي‌کنند و حتي چرا او را که به قصد شهادت مي‌رود در راهروهاي بوروکراسي سر مي‌گردانند. و اصلاً چرا برخلاف او، عباس را - که به خاطر زري هم که شده، مي‌بايد مالامال از ميل به زندگي باشد- زود ثبت نام کردند. طنز عجيبي که از زبان خودش بر او روا داشته مي‌شود ناظر بر همين مسئله است: اينکه به اين درجه‌ي رفيع رسيده است.

جبران‌‌‌ناپذيري به تعبيرجورجو آگامبن همداستان با بي‌پناهي است. يعني رهاشدگيِ مطلق چيزها، مفاهيم و انسان‌ها در «چنين بودنِ خود»، در معرض تمام چيزهاي بيروني و تحميلي؛ تنها و بي سرپناه در معرض نظاره‌ي ديگران.در پرتو فهم همين مسئله است که جبراً قاسم نمي‌تواند سنگري داشته باشد.دست‌کم سنگري که معناي خود را حفظ کرده باشد. سنگر در مقام آخرين ابژه‌اي که کارکرد خود را از دست داده، نه تنها از او محافظتي نکرد، بلکه در نهايت، مسلخي شد که بر لبه‌ي مغاک آن، دژخيمي ايستاده و خورشيد، - بجاي آنکه هاله‌اي بر فراز سر مقدسين و شهدا شود- اين‌بار بر دور سر قاتل هاله بسته است. به همين دليل بدون دخالت عامدانه‌ي نويسنده يا تأکيدگذاريِ او معلوم است که قاسم در چنين بي-پناهيِ مفرطي نخواهد توانست از زير بار خروارها خاکي که بر رويش ريخته شده، خم شود و عذرخواهي کند، از مادرش، از عباس، از مش اسماعيل، زري و امير خان. وراي آنچه بر سر قاسم و نسل او رفته، داستان حفره نيز در مقام امر جبران‌ناپذيرباقي مي‌ماند، داستاني که محصول سال 1361 يعني اوايل جنگ ايران و عراق است. در اين ميان بدل ساختن داستان به حفره‌اي جبران‌ناپذير در پيوستار داستان‌هاي جنگي، رسوب شهيدگونه‌ي ذهن نويسنده را نشان داده است، آن‌هم در دل انبوهِ داستانهايي که به سرعت قابليت وفق يافتن با شرايط موجود را در خود پروردند و حتي بر سر فرمانبرداري از اوضاعِ غالب، با هم مشغول رقابت شدند، چه داستان‌هاي جنگ و چه داستان‌هاي ظاهراً ضد جنگ.

داستان ربيحاوي مي‌تواند از طبقه‌ي سوم قلمداد شود. داستاني که پيش‌شرط معناداريِ هر دو دسته‌ي قبلي، يعني به باد فراموشي‌دادنِ خشونت‌بار سوژه‌ها تحت لواي وحدت‌آفرينيِ ايدئولوژيک را به چالش مي‌کشد. داستاني که مي‌گويد از آغاز وحدتي حقيقي در کار نبوده و جنگ در حقيقت چيزي نيست جز قصابيِ تکينگي‌ها. علي‌رغم آنکه فرمانِ وحدت‌بخش، همواره خواستار سقوط چنين صداهايي در مغاک وضع موجود يا در دل حفره‌هاي جنگ است، با اين حال امر جبران‌ناپذير کماکان در حال فوران باقي مي‌ماند. چنين فوراني در روند توليد ادبي، اگرچه به لحاظ کميّت اندک، ولي همچنان به شدت وفادار به اسلوب‌هاي ماترياليستي خاصِ خود است.از اين‌رو امر جبران ناپذير، همچون خون شهيدانِ حقيقت، همواره جوشنده و گرم مي‌ماند و جاي تعجب نيست که در نقطه‌ي مقابل خوني قرار بگيرد که در داستان با ريختن نخستين مشت خاک فروکش مي‌کند.

  

****

پانوشت:

(1)  وامي از  ژرژ باتاي

(2) برگرفته از سنگ قبر سرباز گمنام در مجموعه شعر هفتاد سنگ قبر از يدالله رؤيايي.

 
۲۳شهريور۱۳۹۴  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©