خانه
یادداشت
مقاله
ویژه
Article
صدا
پیوند
آرشیو
تماس

      بازگشت به یادداشت‌ها

راه چاره يا عذرتراشي؟
نویسنده: آنري لوفه‌ور/ مترجم: سهند ستاري

 
 
مقدمه: «رخدادها خط بطلان مي‌كشند بر پيش‌بيني‌ها»؛ اين جمله اول کتاب «انفجار: مارکسيسم و قيام فرانسه» است که در اواخر سال 1968 منتشر شد. بعد از صداي انفجاري که غالب پيش‌بيني‌هاي جامعه‌شناسان و عالمان سياسي را در سراسر دنيا - حداقل چندصباحي - عقب راند. لوفه‌ور که پيش‌تر در دهه 1960، خصوصاً در پي بهار فرانسه به اهميت شرايط زندگي روزمره به‌عنوان نقطه ثقلي در تکامل احساسات و سياست‌هاي انقلابي پي برده بود، در اين کتاب از ضرورت فوري‌و‌فوتي پرداختن به جنبشي مي‌گويد که در نظرش اهميت ديرپايي خواهد داشت. کتاب را مي‌توان ادامه شورش 68 از زبان متفکري دانست که از چند سال قبل در نانتر با آثار و ايده‌هايش دانشجوياني پرورش يافتند که به رهبران اين جنبش بدل شدند. او تحليل خود را بلافاصله بعد از شکست در دانشگاه پاريس دنبال کرد. لوفه‌ور در اين كتاب وقايع 68 را براي مخاطبان تفکر مارکسيستي که درپي تغيير راديکال و اجتماعي بودند بازخواني و کار هربرت مارکوزه را در پرتو شورش فرانسه به دقت بررسي کرد. انديشه او در عين اينکه به خيابان‌هاي پاريس گره خورده بود اما فراتر از آن رفت و به‌ نقطه شروعي در کار دانشجويان راديکال بدل شد و در نهايت به نظريه‌هاي‌ جديدي درباره سرشت قدرت و سياست در شرايط سرمايه‌داري مدرن رسيد. از جمله نظريه «حق بر شهر» بود که مستقيماً در واکنش به شورش مه 68 فرانسه مطرح شد. با اينکه لوفه‌ور از آغاز به اين جنبش و جريانات موثر بر آن بسيار نزديک بود، اما همواره اين نقد را داشت که نمي‌توان صرفاً با نفي وضع موجود - حتي در قاب يک رخداد - به رهايي دست يافت: اگر براي مبارزه محتوايي تعيين کرده‌ايد بايد آن را با فرمي راديکال کرد. فرمي که لوفه‌ور پيش روي جنبش‌هاي اجتماعي راديکال آن دوران گذاشت «حق بر شهر» بود که در دهه‌هاي اخير متفکراني چون ديويد هاروي با احياء آن، افق جديدي در برابر مبارزات شهري گشوده‌اند.
 

***

 

به نظر مي­رسد برخي انتخاب­ها که روزگاري گزينه­ها و دوراهه­هايي معنادار مي­نمودند امروزه از رده خارج شده­اند. مثلاً انقلاب يا اصلاح. بارها ثابت شده که انقلاب يعني مجموعه‌اي از اصلاحات که هدف و نتيجه‌اي جامع دارد: خلع يد از طبقه حاکم و تصاحب مالکيت ابزارهاي توليد و مديريت - مستقيم يا باواسطة - کل جامعه. اکنون ديگر روشن شده که اصلاحاتي انقلابي در کار است و هر اصلاح بامعنا يا مهمي کل ساختار جامعه را نشانه مي‌رود يعني روابط اجتماعي توليد و مالکيت را.
آيا بين رهيافتهاي ناگهاني و تدريجي انتخابي در کار است؟ بين گسست و فعاليت‌ سازنده، بين عمل خشونت‌‌آميز و فعاليت در چارچوب نهادها؟ به‌لحاظ نظري هيچ دليلي وجود ندارد که از اصول استراتژيک لنين دست بکشيم. بايد امکان‌هاي بالقوه‌‌‌ براي اقدام عملي را غنيمت شمرد و با روشي ديالکتيکي يکپارچه‌شان کرد. نگرش‌‌هاي سياسي که از پيش بر تصور يورش نهايي بنا شده‌اند چه‌بسا بهشکلي غير‌منتظره به بحراني نهادي و ايدئولوژيک - و فروپاشي - درون جامعه موجود دامن بزنند. نگرشي بدواً اصلاح‌طلب که درپي اصلاح نهادي مثل دانشگاه است و نه بيشتر، اي‌بسا به عملي انقلابي و بسيار موثر بدل شود. اين امر امکان وقوع بزنگاهي را کنار نمي‌گذارد که در آن انتخاب وسيله مساله‌اي ضروري است. اما ژرف‌ترين انتخاب ممکن است دوراهه ذيل باشد: يا بازسازي کل جامعه يا تغيير اساسي دولت. يا عمل از پايين يا فعاليت از بالا.
تحليل ما کوشيده زوال دولت را نشان دهد، نوعي از افول قدرت و توان استراتژيکش را يعني زوال آنچه سياست مطلقه (absolute politics) مي‌دانيم. به نظر مي‌رسد دولت درگير فرايند خود-ويرانگري است و اين کار تيشه به ريشه «پايگاه» اجتماعي‌اش و نيز شرايط امکان كارکرد آن دولت مي‌زند با اينکه اين پايگاه در نهايت عميقاً ريشه در عوامل اقتصادي دارد. نهادها و ايدئولوژي‌ها در حال فرو ريختن‌اند روبناهايي که دولت مطلقه بر تارک آن‌ها نشسته است. آيا اين قضيه منجر به استقرار مجدد وضعيت‌‌هايي به سود دولت مطلقه نخواهد شد، چه کاپيتاليستي چه سوسياليستي؟ يا اينکه کوشش خواهد شد روبناهاي جديدي تاسيس و از روبناهاي دولت که هستي مجزا دارد جدا شود؟ 
زوال دولت که خود را در قالب مفروض سياست مطلقه آشکار مي‌کند مي‌تواند، از منظر سوسياليسم نويافته، به كار تغيير راديکال بيايد. اصول راهنماي ما عبارتند از: مديريت كارگران بر خود* در همه جا با تمام مشکلاتي که به بار مي‌آورد؛ رقابت‌هاي مستمر، سردرگمي‌ها و بي‌نظمي‌هايي که موجب پيدايش نظم جديد مي‌شوند؛ برقراري شبکه‌‌اي از سازمان‌هاي پايه‌اي که «نمايانگر» منافع گروه‌هاي تشکيل‌دهنده «مردم» است نه بازنمودي از آن؛ و استفاده بهينه از ابزارهاي تکنولوژيک، از جمله پردازش علمي اطلاعات. در اينجا نه دولت بلکه «فرايندي» دخيل است که به معضلات جديدي منتج مي‌شود كه فقط از طريق عمل اجتماعي قابل رفع است. بديل اين دورنما اين خطر را دارد كه نه تنها توليد اقتصادي (نظير 1945) بلکه همان روبناها و ساختارها را در قالب قوانين جديد از نو تثبيت كند. آيا ما نوعي اصلاح‌طلبي انقلابي پيش مي‌نهيم که راهنماي عمل آن نظريه‌ دگرگوني همه‌جانبه (صنعتي و شهري) است؟ شايد. با اين حال، خطرناک‌ترين و مهجورترين رهيافت، اصلاح‌طلبي پنهان پشت رتوريک انقلابي است.
آنچه هنوز «چپ» ناميده مي‌شود باعث نگراني شده است خواه تماميتي از نگرش‌هاي متفاوت با ظاهري واحد، خواه تماميتي از نگرش‌هاي مشترک با ظاهري متفاوت. چپ در چند سال گذشته جوري عمل كرده انگار نمي‌خواهد به قدرت برسد يا نمي‌تواند تضمين کند به قدرت برسد، يا فاقد چيزي اساسي بوده است. رهبران سياسي چپ ظاهرا مي‌ترسند رشد اقتصادي را تضعيف كنند. بي‌شک آنها تسخير قدرت را در چارچوب خشك سنتي دنبال مي‌کردند: بحران اقتصادي شروع مي‌شود، مخالفان مي‌گذارند بحران بيشتر و بيشتر شود، سپس برنامه‌اي را براي احياي خيزش پي مي‌گيرند، و بعد با خيال راحت در مراكز فرماندهي‌شان مستقر مي‌شوند. چنين رهيافتي ديگر منسوخ شده است: بحران نهادي و روبنايي در غياب يک رکود حاد اقتصادي رخ داد (هرچند نشانه‌هايي از رکود وجود داشت، مثل بيکاري، بخش‌هايي که در آن رشد اقتصادي سير نزولي داشت و نشانه‌هايي از اين دست). آيا چنين چپي مي‌تواند قدرت بگيرد؟ قطعاً، اما آماده نيست و خودش هم به استثناي چند شخصيت اين را خوب مي‌داند. در اين سال‌ها چپ چه چيزي عرضه كرده؟ همان برنامه‌هايي كه حكومت هم دارد. با اين تفاوت که «چپ» مي‌خواهد همان برنامه‌ها را بيشتر و بهتر اجرا كند نرخ رشد بهتر، توزيع بهتر درآمد ملي و غيره. چپ حتي نتوانسته يك مفهوم جديد يا تصوير مهيج از جامعه يا دولت پيش بكشد. تصور غالب چپ از سوسياليسم هنوز همان سوسياليسم دولتي است با همه معايبش (از جمله ملال بي‌حد‌و‌حصر و فقدان سرزندگي، تخيل و «خلاقيت» اجتماعي!). لب کلام، شکي نيست که «چپ» مي‌خواهد دست به عمل بزند و تكاني هم مي‌خورد ولي دقيقاً نمي‌داند چه مي‌خواهد يا در چه جهتي حرکت مي‌کند. چپ نيز مثل قدرت دولتي اساس دموکراسي را نابود مي‌کند و همه ميانجي‌ها را از ميان برمي‌دارد. چپ که بدون ماشين بروکراتيک ناتوان است و با آن توانمند، دقيقاً در همان زميني مي‌جنگد که مخالفانش.
مجموعه‌اي از مطالبات و پيشنهادات نوعي «تماميت» نمي‌سازد و به برنامه‌اي انقلابي نمي‌رسد. نه «سوژه‌«اي سياسي از آن بيرون مي‌آيد و نه هدف سياسي يا هر چيز بهتري. فعاليت اتحاديه‌هاي کارگري و فعاليت سياسي صرف هم «تقليل‌يافته» و هم «تقليل‌گرايانه»اند. پس جاي چه خالي است؟ آن «نقطه‌نظري» که نمي‌تواند به يك نقطه‌نظر جزئي تقليل يابد و امر جامع‌و‌مانع را به امر جزئي تقليل دهد. کل؟ تماميت؟ اينها يک فرد تعميم‌يافته نيستند که بتوان آن را با يک نهاد، يك دولت يا يك ماشين بروکراتيک يكي كرد. چنين نگرش‌هايي نه به يک مفهوم‌پردازي جامع‌و‌مانع کمک مي‌کنند و نه به كار هدف‌گذاري مي‌آيند. اين نگرش‌ها جهت‌دهي نمي‌كنند. تماميتي را که از همه عناصر تماميت‌خواهي تهي باشد فقط مي‌توان «فرايندي» دانست در جهت بازسازي جامعه در تراز جديد (صنعتي و شهري).
 
*با وقايع مه 68 فرانسه ايده شوراها با عنوان خود-مديريتي (self-management) از  نو مطرح شد.
منبع:
Lefebvre, Henri, the explosion: Marxism and French upheaval, Monthly Review press, 1968, pp. 126-129
 
 
۱۱خرداد۱۳۹۵  



 Rss Feed     Mailing List 
نقل هرگونه مطلب تنها با ذکر نشانی سایت مجاز است. 2017©