پيرامون انقلاب 1917 روسيه
آلن بديو/ ترجمه: نيما علوي
۳۰مهر۱۳۹۶

 
مي‌خواهم بر نکته‌اي انگشت بگذارم که ظاهراً امروز بعد از پيروزي آشکار سرمايه‌داري در مقياس جهاني از يادها رفته است: انقلاب 1917 روسيه يک رخداد بي‌سابقه در تاريخ گونه انسان بود.
در اين‌خصوص بد نيست بياد بياوريم که تاريخ بشر روي هم‌رفته نسبتا کوتاه است. کل اين تاريخ چيزي است بالغ بر 200000 سال که در قياس با ميليون‌ها سالي که طي آن دايناسورها بر سياره ما حکم مي‌راندند عددي به حساب نمي‌آيد. مي‌توانيم بگوييم که طي اين سکانس کوتاه اساسا فقط يک «انقلاب» بنيادي وجود داشته: انقلاب نوسنگي. دستاوردهاي اين انقلاب از اين قرار بود: شکل‌گيري ابزار و ادواتي بس کارآمدتر، کشاورزي پايدار، مفهوم جاافتاده مالکيت زمين، سفال‌گري و امکان ذخيره غذايي که موجب شد يک طبقه حاکم تن‌پرور پا به عرصه وجود بگذارد و ماحصل اين نيز خلق دولت، نوشتار، پول، ماليات، توسعه تجهيزات نظامي (به لطف مفرغ) و تجارت راه دور بود... تمام اين وقايع برميگردد به چندين هزاره قبل و ما همچنان در همان مقطع هستيم. بااينکه توليد صنعتي به اتکاي علم مدرن تحولات بسياري را رقم زده، واقعيت امر اين است که جهان ما هنوز که هنوز است جهان دولت‌هاي متخاصم، جهان جنگ، جهان سلطه يک اليگارشي مالي بسيار کوچک، جهان نفوذ بي‌چون و چراي تجارت بين‌المللي، جهان چپاول اينک نظامي‌شده مواد خام، جهان هستي و حيات توده‌هاي عظيم ميليون‌ها ميليون مردمي که تقريبا در فقر مطلق به سر مي‌برند، و جهان حرکت توده‌اي دهقانان فقيري است که از همه مناطق به سمت کلانشهرهاي پرجمعيت روانه ميشوند تا در آنجا نقش هاي دون برعهده بگيرند.
تازه بعد از اين همه مدت، نهايتاً همين چند قرن پيش، مسئله بنيادهاي اقتصادي دولت‌ها به قلب مباحث سياسي راه يافت. از آن زمان به بعد مي‌توانيم استدلال کنيم، يا حتي اثبات کنيم، که سازماندهي اجتماعي قائم به سرکوب و تبعيض مي‌تواند خود را به خوبي در دل هر شکل از دولت جا دهد (چه قدرت مبتني بر شخص باشد، چه دموکراسي). تا بوده مهم‌ترين تصميم‌هاي دولتي ناظر بوده به حمايت بي حد و حصر از مالکيت خصوصي، انتقال اين مالکيت از مجراي خانواده، و بالاخره حفظ تمامي اين نابرابري‌هاي هولناک؛ و همه اين تصميم‌گيري‌ها در اين قسم سازمان‌دهي امري طبيعي و اجتناب‌ناپذير تلقي مي‌شد.
بعد نوبت رسيد به ابتکار عمل‌هاي انقلابي از سنخي به کل متفاوت با آن تلاش‌هايي که صرفاً صورت قدرت سياسي را زير سئوال مي‌بردند. کل قرن نوزدهم مهر شکست‌هاي - اغلب خونين تلاش‌هاي انقلابي از اين قبيل را بر پيشاني دارد. کمون پاريس، با سي‌هزار کشته‌اي که بر سنگ فرش‌هاي پاريس به جا گذاشت، با شکوه‌ترين اين بداقبالي‌ها است.
پس اجازه دهيد بگوييم که در شرايط ضعيف‌شدن دولت مرکزي مستبد روسيه که بي‌ملاحظه خودش را درگير جنگ بزرگ 1914 تا 1918 کرده بود؛ به دنبال اولين انقلاب دموکراتيکي که اين دولت را سرنگون کرده بود (فوريه(1917 همراه با طبقه کارگر جواني که کم کم داشت شکل مي‌گرفت، کارگران جواني که ميل به شورش داشتند وهيچ اتحاديه محافظه‌کاري نبود که دست و پايشان را ببندد؛ تحت رهبري حزب بلشويک که تشکيلاتش به تعبيري اهل مصالحه نبود؛ و به همراه تروتسکي و لنيني که فرهنگ مارکسيستي غني خود را با تجربه نظامي طولاني که از کمون پاريس درس گرفته بود تلفيق کردند، در اکتبر 1917 اولين پيروزي انقلاب پسانوسنگي در تمام تاريخ بشر رقم خورد.
اين انقلاب قدرتي را بر سر کار آورد که هدف اعلام‌شده آن واژگون کردن تام و تمام بنيادهاي چندين هزارساله همه جوامع مدرن بود، يعني ديکتاتوري پنهان کساني که کنترل مالي توليد و مبادله را در دست دارند. اين انقلاب راهي به سوي بنيان نهادن مدرنيته‌اي جديد باز کرد و اسم عام اين نوآوري تمام عيار «کمونيسم» بود - و به باور من همچنان هست. همه اقشار مردم از سراسر جهان، از توده‌هاي مردمي کارگر و کشاورز گرفته تا روشنفکران و هنرمندان، اين انقلاب را با نام کمونيسم مي‌شناختند و با شور و شوق به استقبال آن رفتند، با شور و اشتياقي هم‌وزن خونخواهي و انتقامي که بعد از همه شکست‌هاي سخت قرن پيش سراپايشان را فراگرفته بود. حال لنين مي‌توانست اعلام کند که عصر انقلاب‌هاي پيروز فرا رسيده است.
قطع نظر از تجسدهاي تازه‌تر اين ماجراجويي بي‌سابقه، و قطع نظر از وضعيت کنوني که در آن دارودسته‌هاي متحجر مي‌کوشند در اقصي نقاط جهان افسار امور را دوباره به دست گيرند، انقلاب کمونيستي اکتبر 1917 همچنان مبناي تلاش ماست براي فهم اينکه در تراز زماني صيرورت نوع بشر، سرمايه‌داري که بر جهان ما حکم مي‌راند نظامي است منسوخ و تا دنيا دنياست منسوخ خواهد بود. چنين است، حتي اگر ظواهر گذرا خلاف اين را نشان دهند.

منبع: ورسو